با خیال زنی که تاری از موهاش را شراب انداختم
سلام دوستان عزیزم
چندوقت پیش قول داده بودم آثاری از محمد لوطیج رابرایتان آماده کنم که محمد باهمان آرامش همیشگی اش که هم توی حرفها وهم توی شعرهایش می شود فهمید . به همراه نامه ای که برایم فرستاد شعری راپیوست نمودودرواقع به دادم رسید که درحال حاظرآماده هست وتقدیم حضورتون می کنم . مطمئن هستم به من حق می دهید که محمد عزیز وشعرهایش رادوست داشته باشم .
پیشنهاد می کنم ازاین دست آثار به سادگی عبور نکنین چون تغییرات زمان ومکان و نحو باعث به هم ریختن بعضی عادت ها می شود که درنوع خود هم زیبا وهم تامل برانگیز است . تعلیق وعدم ارائه ی یک پایان بندی مورد انتظار مخاطب ! خودازویژگی های شعرامروزاست اضافه کنید سطرهایی که نه تنها درتغییر فضا وایجاد گسست هایی روایی وموضوعی موثرند با حفظ شاعرانگی اش دراین اثر بسیار دیده می شود. ضمن اینکه محمد با حفظ سادگی درزبان قوت فوق العاده ای به آن می بخشد . برایش همیشه ودرهمه حال آرزوی موفقیت می کنم . والبته درانتظار نظرات شماهم هستم . « هجوم»
متهم: گریه های روبرو که کنارم نشسته اند
شاهد گریه ی اول: شاعری که ازفتح مکه باز مانده است
شاهد گریه ی دوم : چهل سال دارد
حکم : گریه
محکوم: گریه
محکوم می توانست
دست کم اینکه موهای بسته ات را باز می کرد
دراتاقی که عقل جن هم نمی رسید
نصفه های شب
پشت چشم هایت رامی بوسید
وزنگ تلفن مستی ات راچند برابرمی کرد
توپرت می شدی به امضاهای تازه
تازه می شدی عین خودت
ازخط ناشیانه ای که زیر چشم هایت
زیرباران تندی که ازکشتی نوح هم خبری نبود
ودرگوشی چیزهایی که رویش ندارم
همین جا جادارد ازتک تک دوستانم
که چند قایق کاغذی
درخیابانی که باران می بارد
ولامپ های رنگی راتادلتان می خواهد
برنامه ی سینماهای تهران هرچه که باشد
ازصبح تاصبح
دراتاقی سه درچهار قدم آهسته می رود
اتاق بی دیواری دارد
وداده پشت درش بنویسند باخطی زیبا
لطفا مزاحم نشوید
حتی گربه ای که روی قوطی کبریت
زل می زند به این خانه ای که جن دارد
ودوباره اگر جنگ شود
پای ترکش خورده اش رانشانت می دهد
حتی باآن انگشتی که لای در
ده تانمی شود
وتاآخراین قصه مجبوراست برادرباشد
ازروی دست هیچ شاعری عاشق نمی شود
پانزده سال ازروی دوستت دارم می نویسد
لیلی نام یک ویروس مهربان است
خلاصه دریکی ازسطرها خرمی شوم
وتمام تلفن های راه دورم برای شما
واین داستان تاصدای درادامه می یابد
باخیال زنی که تاری ازموهایش راشراب انداختم
باخیال تمام چیزهایی که تمام چیزهایم را .
امشب راآزادی
هرخوابی دلت می خواهد
شبت خوش باد من
من می ترسم
اززنانی که شبیه تونیستند می ترسم ؛ نیزا!
ازدوانگشت به هم چسبیده ای که روی پیشانی ام می گذاری
واینکه کسی پیدا شود دوبار شعرهایت رابخواند
نمی دانی چه لذتی دارد
راه رفت بچه ای که
ابروهایش اصلا مونمی زند.
وبعد چند اتفاق ساده
مثلااینکه برف تند می بارید
یامسواکش جامانده بود « محمد لوطیج »
(مادرم رباب)