می روم خیار شوم
دنده های من امشب درد گرفتند
از بس دلم دارد می کوید
ناخن که می کشم
زخم از سرازیری چانه ام
به سمت مغزم زبانه کشید
این حالت هرچی باشد / درخت پشت سرم حس کرد و
میوه هایش ریخت / تُربچه ها هم از خجالت
سَر که دراوردند سرخ شدند
خجالت یعنی اینکه چقدر گرم است
آفتاب میل به زمین دیگری دارد
پا که هر قدم یک چاله برای کفش هایم گفت
این طور که ... این همه که ... ای قدر که ... این تعداد که ... این....
پنجره به سمت من بازکردی
عادت می کنم لخت شوم
کسی نیست این همه پنجره
این همه چشم که ... این همه گوش که ...
این همه پوست که ... این همه ....
دورو برم گذاشتی مرا ندیده بگیرد
دیگر فقط از پنجره می نویسم که جیوکی ناچار زیر باران
هرچه خیال داری افسرده گی ام را نگه دار
دیگر تُربچه ها سرخ نمی شوند........ لطفا مرا خیار کن !
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 20:39 توسط احسان مهديان
|
(مادرم رباب)