سونامي - قسمت اول
شعر امروز! عليه شعر امروز!
مقدمه : همين حالا كه ساعت درست عقربه هايي را به دنبال هم مي برد طبق آنچه يكي آنرا پيش از اين ها پذيرفت مقابل داروخانه منتظرمن است .
فكر نمي كنم اين ورودي خوبي باشد براي نوشته اي كه قصد خيانت دارد و قصد دارد يقه اي بگيرد از نويسنده اي كه حالا از قرارش هم دقايقي به 7 مانده است .
چطور ممكن است براي ديدن كسي بي تابي كني و قلبت به تپش بيفتد در حالي كه قصد داري در اولين ملاقات نابودش كني ؟
واژگوني آنچه ما در محدوده ي خود به آن اعتماد مي كنيم بر امر روابط في مابين نيز سايه مي اندازد .و روابط بين من با متن را نيز دستخوش دگرگوني مي نمايد ...
« پس كاملا شب بخير
اما چطور يك بار ديگر هم كه شده / يكديگررا
وگم كنيم علامتي را كه هيچگاه / و دقيقا
( علي بابا چاهي – گزينه اشعارص 170)»
ناسازه اي شعر امروز را دنبال مي كند كه به سرانجامي خودش هم واقف نيست وگرنه در عاقبتي كه آستينم دارد براي هميشه از راهي كه نرفته بر مي گردد و اين دقيقا حالت شعرهايي را دارد كه يك گام به جلو ودو گام به عقب به افسردگي مزمن دچار شده اند . خيلي طبيعي است كه در ساختار شعر ي كه ما در ذهن بسته تصور مي كنيم يا معنا و يا بي معنايي را در پي دارد كه به تصور من متاسفانه اين ديواري كه شعر را تسليم خواست مولف مي كند . وشعر بايد اين حصار تنگ را بر چيند . وآنچه در گفتمان رايج از مولفه هايي حرف مي زنيم كه ظاهرا پذيرفتيم شعر امروز بايد آن را داشته باشد همان چيزي كه ظاهرا در حركتي تازه بر ضد شعر شكل گرفته تا درهماوردي تازه چالشي را بياغازد كه خود تبيين كننده خود باشد و هرگز براي برون رفت ازاين شرايط به تثبيت خود نينديشد .
2 فاكتور از 2 انديشمند شايد بتواند به نوعي اين امر را ساده تر كند و يا راه به پيچيدگي جديدي ببرد !!!
پل ريكور : باقيمانده زبان ما در گفتار متعارف هرروزه و غيره ، بايد با واقعيت طوري رفتار كند كه گويي به انجام رسيده و پايان گرفته است همچون چيزي كه هست به معناي بسته شدن آنچه وجود دارد
(شش گفتگو يك بحث ص 52 بابك احمدي )
كمتر كسي امروزدر صحنه ادبيات از تاويل و لايه هاي زيرين اثر و يا چند صدايي و ... حرف نمي زند حرفهايي كه روزي از گفتن آنها بيم داشته امروز جزو گفتار روزمره منتقدان وب گرد در هماوردي كه يكطرف آن داعيه اي روشنفكريست را با خود سرمي كشد در حاليكه در اغلب آثارشان هيچكدام از اين حرف ها نمود ندارد و بازهم با همان ترفند « ماهي از سر گنده گردد ني زدم » در بازيافت معنايي دو گانه با زير ساخت هاي كلاسيك اند و ...فهم متون و عدم دلالت هاي مستقيم يا تغيير دلالت ها و ديگر روشها را نيز با يك گام جلوتر با عنوان زيبايي شناختي جديد برآن بيفزاييد .
نويسندگان ما در حوزه شعر امروز هم با اين تفكر مي آيند اما در اين فرايند ضد شعري شكل مي گيرد كه گويي هيچ يك از سامانه هاي تحليلي راهم بر نمي تابد و خود از اصلي به نام سوال بر انگيزي هميشگي پيروي مي كند . چطور است ؟
يعني همين قواعد و نظريات هم بالاخره يك روز كليشه شدنشان را بايد پذيرفت . مخصوصا كه مدتها دست مايه اي برتعلقات
« شعر» دهه بندي هاي رايج شده باشد .
فعل هايي كه در متن به عمد تكرار و اصرار بر انجام و پايان عمل دارد بر خلاف تصور هاي رايج نه تنها يك نگره ي قطعي را با خود ندارد بل كه بي رحمانه آن را نقض و كالبد تازه اي را دريك اتفاق شكل مي دهد و هرآنچه در اين كالبد در حال نطفه گذاشتن است سقط مي كند . گسست ها را نمي توان نديد اما اين فرايند خيلي عجيب هم نيست .
بيا قلاب بگيريم و از هر ديواري كه دستمان نرسيد بالا بكشيم
آنوقت معلوم مي شود كه بزرگترها زير پاي ما چتر گرفتند .
رگه هاي اتفاق زبانيت امروزه در اغلب شعرها رايج شد اما متاسفانه همچنان تا جايي پذيرفته است كه بتواند توجيح گر مسير اثر باشد و گرنه مورد سوال است !و در كامنت هاي خيلي از دوستان با تجربه و اهل شعر هم اين تذكرات را مكرر داشتيم .
متن امروزي به مثابه يك يا چند گفتمان قواعد خودش را مي سازد و در يك هميشگي « زخم و ترميم » پيش مي رود و از بازگشتهاي گاه و بي گاه به آنچه از آن گذشته اند هم ابايي ندارد گامهايي كه به عمد خط ترسيم شده را در مي نوردد .چرا كه اعتقادي به اصل قطعيت ندارد و همينطور به تاريخ و زمان تقويمي در اثر. و اين نمي تواند تماما همان باشد كه در يك دهه گذشته معيار سنجش شعر بوده و امروز هم در اكثريت قرار دارند بل كه احتمالا راهي در مسيري تازه تر است .
ارجاعات آن هم در دل گفتمانهاي مجاور آنچنان كه بايد نمود دارد اما پيش بيني تسلط هركدام از آنها نيز توهم و انگاره ايست كه در فرايند اثر به ابتذال و بازي گرفته مي شود . و اين بازي برنده اي ندارد مگر آنكه آن را به بازي تازه تري بكشد و با قواعدي كه شايد آشنا و شايد بيگانه باشد بازي جديدي را شكل مي دهد .
پيش داوري نمي كنم اما ارباباني كه برنده نهايي تلقي مي شوند و همچنان بر سلطه بر اركان متن فكر ميكنند در بازي بعدي كه به سرعت شكل مي گيرد توان حكم راني ندارند و اين اجزاء هستند كه براين سلطه هجووووم مي برند و قبل از اينكه سلطه اي تازه شكل بگيرد بازي جديدي را شكل مي دهند و اين چرخه را مي توان با بر گشت به متن يكبار ديگر مرور كرد ، خوانش و تاويل تازه اي گريبان گيرمان مي شود آيا اين يعني متن باتلاق است ؟
تغيير جهت در متن و گسستهاي مستمر و عدم ثبات شايد يكي از ويژگيهاي اين دست آثار باشند . اساسا اگر در گيرودار شكستها و تغييرات پياپي تقابلي صورت مي گيرد تنها براي رهايي از سلطه است .
«رابطه ارباب و بنده الزاما از نوع ستيز و نبرد است، زيرا به تعبير هگل ذهن در فرآيند خودآگاهي نياز به تصديق ذهنهاي ديگر است؛ اين همان ميل سلطهجوي خود ذهن است، ميل فرادستخواه روح. اما مسأله اينجاست كه نه ارباب و نه بنده، هيچكدام در ابتدا، اين ميل و دلالتهاي آن را نميفهمند: ارباب نياز به تصديق دارد اما آن را از بنده دريغ ميدارد و ارزشي براي تصديق او قائل نيست؛ بنده از اين نابرابري خشمگين ميشود و ميجنگد، اما نميداند براي چه، زيرا خود در شناسايي خويش شكست ميخورد.به هر ترتيب در پايان اين بنده است كه پيروز ميشود
(منبع: Mark Lilla, The Reckless Mind ) »
اين فاكتور ها براي توجيح نيامده اند وشايد براي تنوع خوب باشد كه ببينيم اين گفتمانها در بطن رويدادهاي فلسفي نيز جاري هستند اما شعر را نيازي به اين ارجاعات و مستندات نيست آنچه حيات تازه اي را در حوزههاي زيبايي شناسانه با اراده ي گريز از شعر رقم مي زند بايد در خودِ اين دست آثار ديد . و بايد پذيرفت كه « شعر امروز » چاره اي جز دريدن حجاب هاي « شعر امروز» ندارد و به گمانم تا اينجا نيز پيشرفت خود را به همين وضعيت گره زده است ونه متكي به عريان گويي هاي جنسي و نه چيزي كه شعر را بر گرده آن سوار كند بل كه مستقل از همه ي اينها مناسبات خود را مي سازد گو اينكه طعمه اي هم از دل بعضي دوره هاي شعري شكار و تغذيه كند و به اين توان، آسماني براي پرواز تازه برايش بسازد ولو اينكه با ذائقه ي بعضي ها خوش نيايد .
« از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.
حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی
اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس / ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد!
از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد
این دیوار را بخ ــ شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!
«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»
دخیل همین کفشم که خسته تر از پیکان شده
چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟
اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هستم
( باران سپيد در اراده گريز از شعر )»
شناخت حماقت هاي دنياي امروز ، وابستگي منحط به تكنولوژي و بسيار چيزهاي بي نمكي كه ويترينهاي ما را اشغال كرده اند از شاعر امروز طنز پردازي مي سازد كه اصلن قصد خنداندن و تمسخر كسي را ندارد اما آنچنان زخمه مي زند به پيكره ي زمخت آن كه گويي با نهيبي خشمگين بيدار شود وبطور اتفاقي از خطر بگريزد ... درحاليكه هنوز ازروياي شيرين نيمه كاره سرشار از سرخوشي هست به خطري كه از بيخ گوش ات گذشته فكر كند ....!!!آيا اين دانسته ها را به همان صورت كه مي بيند روايت كردنيست ؟ بااين آشفتگي و مخاطراتي كه متن به آن تن داد مي توان به ترسيم و خوانشي دست يافت كه اين متن از واژگوني اصطلاحات و نحو آن به ظهور مي رساند . يك شكلي از طنز كه با انواع موجود آن هم نزديكي دارد و تفاوتهاي مشهود و آشكار .در حاليكه از يكسو از شعر گذشته نشاني دارد، شكافي تازه نيز بر ميدارد تا ميزان جهنده بودن اين نوع نوشتن را متفكرانه نشان دهد .
« از اين جايی که نمی دانم شما را بهتر می بينم
يعنی هنوز مرده ام ! هنوز زنده است
از دختری که قيافه اش را باخته
( بازی همين است که ورق هميشه آنطور که می خواهی نمی آيد )
ولی باد از همان سمتی که تو می آيی می گويم هزار و يک حرف دارد
من هم گفته ام که تهران پير می شود يکروز
( فاضل شيرزاد فر – تلخ ، شيرين ، زندگي ) »
« فقط یک طرف این زمین را تو بردار طرف دیگر صورتت را می بینم
آهان ! همان که خودت رویش ایستاده ای خوب است – بد نیستم .
من هستم که لقب شوالیه به تو داده ام جناب مترسک !
اجازه دارم طرف خودم را بگیرم؟
نه ! این مترسک ، مندرس شد
فحش می دهد توی وبلاگ ها و می خواهد نامی به در ببرد
( راحله حديدي- شاعر حرف!)»
«سه شنبه اول اردیبهشت است
ومن قبلا مرده بودم
اصلا پیش از آن که خمپاره های روسی
ترکش هفتاد و دوم در سرم وول می خورد
درست روی پیشانی بندی که قرار بود سهم مرا بیشتر کند
که به اول زمین برگردیم .
( محمد لوطيج – استوره ) »
نه لیلا دوباره شروع نکن ! دختر بايد زير پايش را نگاه كند
وقتی ز/مین هم مین دارد
چرخيدنش با هركه باشد گوشم صداي انفجار دارد
بااينكه در تير هاي نيامده غيبت دارم
و پلاک پلاکم را گل گرفت ! تو نديدي
در هوايي كه دلم گرفته مي چرخانمش
براي تو كه نصف تنت را به ارمغان آوردند
( ليلا حكمت نيا – سورنا )»
با چاه خودت درد دل كن / اين قطعنامه بوي خون مي دهد
تقدير تو را اشتباه به من سپردند
يك حرف را صد بار صدا بزنم ؟ / گريه كن فاطمه
گريه كن براي خودت / براي من
من هيچ آرزويي ندارم كه با آن چت كنم
(احسان خليلي - نامه هايي به فاطمه ص 44 )
در هم ريختگي نظام هاي متداول سرفصل بحرانيست كه متن ازآن براي تحولي تازه دورخيز نمي كند بلكه از همانجاي بحران ، (متن جديد) شكل مي گيرد و بديهي است اين يك تداوم رسانه اي نيست تا پيامي را الزاما براي مخاطب ساخته و پرداخته كرده و اهداف تمامت خواهانه را قابل دسترس نمايد بلكه چرخه اي در فرايند توليد است و تصور اين است كه بطور طبيعي مخاطب آماده خور از اين چرخه دور و و عامل توليد و جستجو گري وارد كار تاويل مي شود . امروزه بطور واضح مناسباتي تازه در حال نشان دادن مشخصه هاي ديگري هستند ، يك سركشي تازه !
« باید این صف را به هم زده باشم
با آینه توی سر هر چند فرسنگ که می شود به تو رسید
از لبهایم که به چشمهایم ندوختنی نیست ژستی بگیرم
یا به این آقای آتشنشان بگو که سوختنی نیست
این لمی که من دادم غول چراغ جادو نمی خواهد
( مهدي كمالي – بدون عنوان ) »
حالا مچ دستم را گرفتم و ساعتهاست فرار مي كند كسي كه من هنوز نمي دانم خودم اينجا چه كار كردم ؟
نام مهرداد فلاح با اتفاقي كه در شعر دهه هفتاد افتاد همراه و عجين است آنچه امروز از او مي بينيم به كلي با چيزي كه در سالهاي گذشته نزديك جريان داشت متفاوت است :
نمونه يكي از آثار تازه اش را مي بينيم :
...

...
با تقسيم بندي هايي كه او براي شعر بعد از نيما انجام داد و نسل بندي هاي آن ،بايد منتظر نسل ششمي ها باشيم ؟. البته شايد و احتمالا نسلي كه ابداعاتش در جزئيات با پيشنهادات جديد همراه است . ادامه دارد...
و يك شعر ...
ازاين پا تا هر ستاره اي كه دنباله ام دارد
با شبهابي كه قصد خانه ي تو را نمي داند
حال ِ اين همه روزهاي گرد و خاكي بهتر ازاين بود كه خبرها مي ليسيدنت !
از آن طرف : مثل اينكه بايد از اين قاطر پياده شوم و بر خر مراد بنشينم
تا ماه به اندازه اي نيست كه دورت بگردم عزيزم
اينجا آمريكاست ! يك وجب از زيب شلوارت جلوترافتادي
يك وجب مانده تا ستاره از پشت گيشه آفتابي شود
گُه مي خورد آمريكا اگر پا به روي بيضه ي اين گربه بگذارد !
از آن طرف : بدنت را ازمن دور كن تا صاف بزنم به قافله ي اين راه
سرم كه بچرخد تو در آب دهانم جمع شدي ... پرت
اعتراف مي كنم كه وقتي خوابي بيشتر دوستت دارم تا وقتيكه خوابي !
از آن طرف : اينجا دُم هر چيزي را كه بگيري دُم چيزي را گرفته اي
نه ! سرم كه بچرخد حتما دارد كسي پشت سرم احتمال مي دهم
ازآنطرف : اگر هر داوطلب يك استكان بالا بگيرد
احتمالا هنوز فكر مي كني چقدر حرف بين ما تاب مي خورد ؟
مي شود با روزهايي كه ظهرشان سر آمد قرار گذاشت
روبروي فلسطين و خود به خود همه چيز از آنطرف سنگ مي زند
مشغول نزديكتر شدن هستم كه ما هميشه فكر نزديكتري داريم
اما از دور هر چه دست تكاندي دلتنگي هايم نريخت هيچ
ماري كه در سوراخ دماغم لانه كرده است دارم در مي كشم
احتمالا ازآن طرف : افعي شدم وراه دماغ شمارا بلدم چطور
اين همه دود كنم توي حلق معشوقم كه حال حافظ را بفهمي
النگو بغل ، دراز كشيدم دور دو معدن آنطرف تر كسي نيست – هست ؟
با همين سالهايي كه سياه كرده ام دردي از تو درمان كرد نكرد ؟
و هميشه نيست كه خون از دل گيلاس هم به گردن بگيرم نه !
صداي من حتا به گوش خودم نزديكتر بيا عزيز – جلوتر!
به فكر سقفي براي اين بيلبورد باشيد آقا !
از هر دري كه در بزني در ديگري احتمالا بسته است ها ؟
به خودت نگير همين روزها پياده مي شوم از تو و بر خر مراد مي نشينم
احتمالا آقاي مرتضوي باز رباعي تازه اي برايت مي فرستد
و ليلا منتظر است كه ... همينطور زل نزن به من ( نمي خواهم اين شعر به اسم تو شروع شود )
روي اين قطره نوشتم تو ! اگر سُر مي خوري و آفتاب نمي شود يكروز فرقي نمي كند لابد
اينها يعني اينكه مي تواني دور دريا آب بگرداني اسپند بشوراني
اما نمي تواني يكروز احسان مهديان بماني و چادرت نسوزد ها !
ازآنطرف : رو به راهم مولانا ي عزيز ! حتا اگر به شمس سوگند كنم باز
مثل اينكه راهي نمانده لطفن !
اگر مي شود از آن طرف ...
(مادرم رباب)