دنیا به آخر این شعر نمی رسد : ..... احسان
بااین ستاره ای که دوره ام کرد
بااین ستاره ای که دوره ام کرد
جلوتراز اذان که به طاق دروازه کوبید
اجاق ها ی فردا بدون همیشه کورند کور؟
سوزش از چه جایی بهتراینکه جایی برایت نمانده
برای سوختن حتی یک دشمن، من، دوش من
ازخیابان هایی که پشت سرت می آیند
چرا گفتی ازمن اطاعت کن ؟
......
این ستاره که آسمانش را ول کرده
روی زمین دنبال چه چیزی پرسه می زند؟
اصلا بیا دست بگذار روی من
به رویم کسی نیاورد
با کسی نشستم، نشستم که بدنامم
چه کسی گفته اینکه اسمت را کنار کسی بگذارند
باورکن که یک وقتهایی می خواهم بنویسم« اهثان»
تو حتا« اهصان» هم صدا م کنی برنمی گردم
چه اشکالی دارد که درخت را محکم می گرفتی
این راه سرجایش بنشیند
چه اشکالی دارد این حیوان هم اهلش باشد
چه اشکالی دارد که .... این هم اینش بشود
باهمین ستاره روی یک اسکناس بیفت
می خواهم آنوقت ازپارو بال برود ...
خوب ، برو...!
می خواهم آنطرف ساحل دیده شوم
این ساعتی که تو درآمدی
دارم قایقم را می فروشم
چه اشکالی دارد ماهی تازه ای بردارم
یک شکم سیر پولکها رابازکنم، باز...
بعد برای غرق شدنم
خواب می بینم به خودم شب بخیر نگفتم
چند آسمان پایین تر
کسی برای عاشق شدن هست
که....
کلانتری اش به اندازه من ستاره ندارد
توازکدام کمربند قلاب گرفتی
که ماهیانش چشم به باران دارند
(مادرم رباب)