شاید امشب کسی به تو فکر می کند که نفسم بند میاد
« اعتراف ... 2»
اگر چه برگ روی این کلمه
ساعتی از دبستان برایم کوک شد
نه کجا روی ایستادن
نه این کاغذ گچ می خواهد چکار؟
هرچقدرعصبانیم گرفت
می زنم به کوه بافرهاد ، خستکی اش را ول می دهیم
درتنهایک کلمه تنها در موقوف!!
سراغم را توی رودخانه ی آن ته شسته ام
برخلاف باد
اتفاقی که دارد به طرف ام زوزه می کشد
زنگها پشت هم کوچ کرده اند
و انگشتا نت دیگر به حساب نمی خند د!
باشبی که میان استخوانم بود
...هی! چه می گویی؟
به همین وقت کثیف
ساعتم وقت جدیدی برای خودش بسته
چقدر از شب راحت ترسید م
(راحت تر میشوم)!
آه اگر ستاره از کار ابلهانه خلاص شود
تااین خیابان که راهرو ندارد
این راهرو پی کدام خیابان بگردد؟
آ خراین دیوانگی به کله اش می زند
تاب بیاور این تسبیح جان بدهد
شکل الاغی که باورش شده
کسی قاطرش را میخواهد.!
حالا که سیخ ایستاده ای
بگذارم توی همین چاله
وقت ، برای دیر شدن بهانه میگیرد.!
دینگ
دینگ...
(مادرم رباب)