ولوو
( افتضاح )
حالا من گريه هاي مسافري هستم كه چمدانش را برده اند
نزديك ترين آبادي آنقدر دور است كه شناسنامه ام در صندوقچه اي ناقابل
زني را گروگان دارد
مثل حيوانات اهلي از ما ل رو ها تجاوز كرده ام
شبيه قيافه اي كه به حراج رفت
شبيه همين قيافه اي كه به حراج رفت
روي ديوار از نزديك شاهدم كه روي فرش راه مي روند
" پتياره " بعني زبان سياسي ، در راهروها ي گلو در گلو پيچيده
و تا دلت می خواهد دلت بخواهد
شب كه مي رسد
من هنوز مانده ام
من هنوز نرسيدم
اما ترمينال از زناني كه چمدان هايشان را برده اند خوشش نمي آيد
به اين ترتيب آخرين اتوبوس هايي كه بوسيدنم
آخرين قطره هايي هستند كه ممكن است مرا گوشه اي از منهتن
يا همين كمربندي چالوس جابگذارد / گذاشت!
و يك روز ممكن است
زرگر بازار هم به پنجه هايت چشم دوخته است
كانال هاي تلويزيوني شاهدند
جنگ آنقدر كه جنگ آنقدر كه مي گويند / نمي گويند
اما دكمه هاي سربازان هم از اين در آمده است / ....
من ممكن است عاشق تفنگ شوم و يك روز برنگردم
اما به نگاه زرگر بازار هيچ اعتمادي نيست/هيچ
مثل روزنامه اي كه هر صبح قيمت ارز و سكه را نشان داد
نه!
نداد!
(زمستان 90)
(مادرم رباب)