بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

از دوستاني كه تاخيرم را در به روز كردن تذكر دادند تشكر كرده و با اين شعر به ديدارتان آمدم و منتظرم.

  25 / 10 / 89

-----------------------------------------------------

شعري كه مخاطب ندارم الي ماشاالله ...  !

 

در سخنراني :

في الواقع صرف هر چيزي مثل همين استكان چاي و ميز قهوه خانه

گوشه ي روسري بي بي ؛ يا وراجي "قاطر خاله"!

تا خال هر جنبنده اي ؛ كمي هم شبيه شانه به سر ها ...

بس كن!  قصيده با گيسوي بي بي منقرض شد!

در عبادتگاه :

گلاب قمصر كه چهار طاق نماز جمعه را  گرفت

امام تفنگي دارد كه اصلا شليك نمي كند 

حتي چند كبوتر دور محراب مي چرخند / چرخيدند

قونيه دور " مولانا  " هو هو ... سماع مي زند

اُرگ كه مي زني با كليساي اروميه  برقص !

حتي در آتشكده يزد از شعري كه تو سر در نياوردي

اين كلمه ها به خرج ليلا نرفت؟ رفت !

"سر زير هر كبكي " فرو  كردي تيشه به ريشه فرياد !

خدا ممكن از از هر دري وارد شود با هر لباسي كنار هر نفر به نفر ...

فقط سر اين سفره را پياز شكسته ! داد !

 من از ترس مي رقصم  تو ميداني و مجازات اين ضربه !

رنسانس :

لااقل زبانم دراز تر از گليم شما شده است

گفتم قاشق و چنگال آغاز تمدن  از يك جفت چشم روبروي هم

سهم هر خورنده در بشقاب را انتخاب كن !

دمكراسي يعني قاشق و چنگال  تو

اگر میدانی جنگ است مهمات بیاور

 ناغافل پشت عينك استاد؛ هرچه ديدي شتر به اين بزرگي  

اگر نه کمی شراب هم  برای مستی استكانم قهوه ايست

بازنده دنبال كسي براي انداختن كراوات مي گردد

در شهر :

بي هدف تر از اين خيابان طولاني

كول كردن هر روز پيكانِ آرش تا رفتن از زخم سياه شهرداري

عطر چادر سياهت برايم مانده و اين پيامك از دعاي توسل

عطري كه سگ هاي آبادي پوزه مي برند   

لطفا  يك قاچ ساده از آن سيب مال من در عوض اين چاقو تا دسته مال تو

ما به هم خیلی نزدیکیم

در فروشگاه :

بازار كه اين همه كرشمه دارد ؛  بيا  اين لوكيشن را ببند
دست از مد افتاد /  شلوار آرامش ندارد

رنگ ها بيش از اين هم مي توانند آسمان باشند

كمربند بسته ام  به برج به رسم نردبان كوتاه و

به ماهي ها خوش آمد بگو  !

درخلوت :

" آزادي " به هيكل دريا  نمي آيد / به قيافه باران چسبيد

مردي كه دندان ندارد لبهايش ول مي شوند

حالِ گرفتن هيچ ماتيكي را نمي پرسم !

در خلوتِ عابران ؛ اين همه رد پا را علامت بگذار

در شعري كه مخاطب ندارم الي ماشاالله !

به قيافه ام خيلي مي آيد اگر

باران با چتر به زمين بيايد و روي موهايم بنشيند / نشست

در شعري كه مخاطب ندارم الي ماشاالله !

در بن بست ...

به من راي دهيد !!!

اين روزها  اين چندمين پيامك و چندمين كامنتي است كه بعضي از دوستان شاعرم ارسال كردند و خواستند به آنان راي دهم البته من چندان سر در نياوردم كه چرا ....؟  سايت مربوطه ( شاعران فارسي ) را مي شناسم و كار قشنگشان را دوست دارم و پيش از اين بارها اشعار را خواندم و نظر دادم و انتخاب كردم اما اين بخش تبليغات براي جمع آوري راي  چندان مطلوب شعر نيست اگرچه بازهم مي گويم طرح ديدار از هندوستان را خيلي جالب و تازه ديدم اما راي جمع كردن به شيوه سياستمداران كاريست كه .....

آيا بهتر نيست كمي تامل كنيم و يا تاثير آن را بر فرايند توليد شعر بررسي كنيم ؟ اين اتفاق هيچ تاثيري در ارادت بنده به دوستان ياد شده نداشت اما فكر مي كنم بد چور به موهاي سرو صورتم پيچيد .