تقدیم به سعدی علیه الرحمه
مرگ مولف !!
چشمت را که ببندی بهار هم رفتنی است
تا باز کنی اصلا پاییز را ندیده مرده ای
نکیر و منکر از سرمای بیرون می گویند
تو بگو چطور گرم خواهی شد
و بالاخره کودکی که در انتظارش بودی به دنیا آمد
دنیا دوباره راه افتاد / همه جمع شدند
چرتکه ها هوای برادرانت را دارند
اما فقط مادرت گریه می کرد
و گربه ای که لنگه کفشت را با خود برد
هنوز آفتاب غروب نکرد ه اذان در گلوی مناره گیر کرد
دختری که می خواستی نان برایش بیاوری
همراه شاطر سنگکی فرار
تو می توانی به عزرائیل بگویی :
خاطرت جمع ! در کوچه ما نانوایی ماشینی بازشد
هم سفید تر است و هم
لااقل مدتی را برایم در فریزر می ماند
حالا چشم هایت را باز کن
در این فال ! امروز پنج شنبه سوم اردیبهشت
روزنامه نوشت :
نسل ببرها در حال انقراض است
اینبار تو گریه را از سر گرفتی
این ربطی به من ندارد که
شاید اولین پست مدرن گفته باشد :
« علف باید به دهن بزی شیرین بیاید »
اینکه مادر بزرگ ها از روایت هایی کهنه
رخت و لباسی برای ما دوختند حکایتی است
من این را به سعدی نسبت ندادم
اما شنیدم فروغ جایی در همین گوشه چال شد
من که با پوست شب کاری ندارم
فقط عادت دارم وقتی شعر می نویسم تنم می خارد
وباران که یکریز می بارد
لطفا چشمانت را باز نکن ، یعنی که مرده ای شاعر!
ترانه امروز نقل رابطه های سطحی و شکننده است
این بحث ها را در وبلاگ دوستم احسان خلیلی پیگیری کنید
(مادرم رباب)