بهار 1389

 

چو غنچه گرچه فرو بستگی ست کار جهان

تو همچو باد  بهاری گره گشا می باش

 

بودنهایتان را در سال پر نشیب و فراز 88  سپاسگزارم

و امیدوارم نوروز 89

شروع  شعر و شعوری تازه برای همه دوستان و همراهانم باشد.

 

به امید دیدار تا پایان تعطیلات...

 

 

استاد حسن سهولی: یادداشتی بر یک شعر از احسان مهدیان

11 / اسفند / گرامی باد

 

به بهانه تولد لیلا مشفق !

شاعری که نمی تواند از کلمه بگذرد می خواهد از خودش رد شود !

10 سال وقت کمی نیست

تا رسیدن تو باید ترک شیر و شراب و خانه کند

و هر روز  دلتنگی دریا را با خط مستقیم جنوب بهانه کند

قلوه سنگ ها شاهدند که  دندانها یک جا می ریزند

 موها قد همه استخوان هایی که ندیدم  گریبان چاک می زنند

خانه  از بغل کردن پنجره سرباز می زد

پله های مجتمع نمی دانند چرا باید بیایند و بروند

تا صدای ترانه ای که بهانه ی باران دارد

از گلوی تو به این شهر بارید

امشب باید شب نیایش باشد / هست!

که بهار 19 روز زودتر به خانه آمد

 

تولدت مبارک

 

 

و شعری از باران سپید:

 

صبر نکن! طالع دست های تو باور می کنند

این خطوطی را ندیده ام قدیمی ترند     تر!

بوی آب گرفتگی ام که آنش سوزانده برای سینه به سینه فهمیدم

اصلا هر جا که دنده هایی ردیف باشد . . .

دربست زندان آقا!

پشت صلیبی که سرخ شدم رگ هایم از جا بیرون می زنند

می شود پشت مولف مرده را از خواب در بیاوریم و سنگ بکاریم

ببینم! دست هایم از تو جلوترند؟

من از تو دست نمی شورد   آب   دیگر از این دریا گذشته

باران ندارد خواب می بینم، بیدارش نکن!

سُر که می خورم برای ایستادن ساعتم که خوابیده

این رود َسرِ درازی دارد

و پایی که این شهر توی کفش تو کرده در جلد یوسف نیست

رود همسایه ام لنگ نیست از پایی که در گچ نکرده ای

می گویم! زمین جایی برای فرود نیست             فوکوس !

این قطعنامه دارد صلح ما را به جنگ می رساند، باور کن !

اما من هنوز دکمه هایم را گم نکرده ام

راه یک طرفه دارم به ابر تا برای خودم باران هستم

قطره ای را برای تشنگی کویر آوردم- می فهمی؟

اما این یوسفی که من می شناسم

از تی شرت خوشش می آید پیراهنم را کور کرده

از تن عروسک های پشت ویترین و قهوه

نگفتی که در طالع من مردی قدم می زند!

می زند!