کنگره شعر و ادبیات معاصر( شالی ) - کلیک کنید

 

«  نطق اینجانب  به عنوان ...  »!!!

 خانم ها ! آقایان !
حتی ایزوگام ها ی پشت بام – سکوت – سکوت بی نام
حالت نیم خیز سفره -  اشتهای فرو خورده ی در قاب عکس
حالا می توانی برای این ساعت اسم کوچکش را «... »  بگویی
اسباب دردسر این دستمال شدی که عادت دیوار همسایه را نمی داند
دمکراسی  یعنی نفسی در بادکنک بریز /  تا می توانی هوای تازه بخور!
راه رفتن  عادت گربه ای که هرماه جوجه می آورد
بدون اینکه  جیغ تخم کبوتری در بیاید
حتی در این شیر تو شیر هرچه پستان  از این گاو نر  بدوشم
آن روی سکه را خط بر داشت
رمال ها هم گفته بودند
از این قواره فقط یک مادر بزرگ از چادرشب بی بی در می آید
پارتی را در خیابان همین نزدیکی روی همین میز یا زیر میز چپو کردند
سایه به سایه در شانه هایم سوار باران کرد
تا برف ممتد و  بارش رگ به رگ تمام شد
در غمزه نامه شماره چندم ، از ابرها متشکریم
هر ستاد یک کافی شاپ :  با چُرت من همراه نشو عزیز !
( اینجا چند نفر از عدلیه با پرچم بلدیه و نگاه چپ چپ رد شدند )
آقایان ! خانم ها !
گوگوش بر می گردد و پای چشم پری به گمرک  باز می شود اگر ...
اینطور لس آنجلس برای آزادی جون می دهد خون می دهد
این می دهد اون می دهد ...
متاسفم که آخرین ناخن ابرویش را هم  بر داشتم که نتوانی
با جراحی دماغ می شود جلوی این ضرب المثل را هم گرفت !
بابا ! کار به جایی کشید که این یارو هم خرش را برای قاطری تازه کوک می کند
( حالا با مشت به روی میز می زنم و نمی گذارم پارگی تن پوشم دیده شود )
تو رو خدا ببین !؟ من راه می روم یعنی اینجا هنوز ادامه دارد
تا این درخت لخت است  و اینطور به آسفالت چشم دارد
باور کن من اهل این اهالی نیستم حتا همین تابستان را شلاق می زنم !
( از میان جمعیت اعتراض می کند / من هم مدنی می زنم توی دهنش  )
ترکشی که 64 در من فرو رفت مرا با خودش تا اینجا بُرد
تو حتی سورنگ را دیگری به رگ می زند چه می گویی ؟ ها !
نسل بعدی شاید از گرده همین کوه بیرون زد ، کسی چه می داند ها ؟
کوه به کوه اگر برسد و این طناب طاقت بیاورد ، چند متر دیگر به آب می رسیم
یعنی من با تو هستم همین تو که داری این را می خوانی
عبور یک طرفه  با این همه POLICE برگه جریمه تمام خواهد  / گرفت !
دستم از انگشتانش  می ترسد و انگشتی که به من نشان داده است
( طرف اصلا رفتار مدنی را بلد نیست دوباره : ...
سقفی که  از  بم  برگردد  استخوان لای زخم های پرنده می شود که این !
هر چقدر به این بوسه میک می زنی بازهم گاو سطر های بالا تر  دست نمی دهد
( قهرمان سوار پژو سفید آمد
و بعد از ورانداز حریف بلافاصله صحنه را ترک خودش سوار کرد )
به سختی می شود فهمید خونی که در رگهایم ریخته از کدام سمت آب است
سقف خانه را با دیوارها و موشها ، گوش تا گوش ایزوگام کنید
( بخش پرسش و پاسخ می رسد ) :
سلام آقای گوش ! دندان های کرم نخورده راه به این لقمه ندارد چه کار کنم ؟
همین حالا با من بیا تا شب نشده دخل اسکناس را در بیاوریم
الان که رایانه ام گریه می کند  باران به ساعت ساری هنوز نم نم می خورد
بگذار یم 2 گیلاس  سرد را سر بکشد درست  میشه
تو ! چرا دنبال نفس من در حوالی عاشقی می گردی
 بیا ! این عنتر و این مرکب!
بازی همین است چلاق !
 دویدن که پا نمی خواهد
هزارپا را ببین ! ببین !
دمکراسی یعنی همین !

                                شعری در مجله ادبی شمال ایران

                            نقد و خوانشی در مجله ادبی هجوووم  

                              شعرهایی در مجله ادبی پیاده رو

                                                                 

این ها به شعر هم باج نمی دهند
این روزها گاهی فکر می کنم که اگر نتوانم مثل لیلا و شراره و باران و لیلا و فاضل و احسان وحسین و امید  .... و یک دست آدم های دوست داشتنی و قلم به دست خشن که حتی به شعر هم باج نمی دهند به دنیا و پیرامونم نگاه کنم پس چطور این همه اغتشاش و توهم و انگاره را ببینم؟باید خودم یک دریچه بسازم از آنان بهتر اما کو دست توانای نجار پیری که در "خانه دوست کجاست" قدم به قدم می گفت این پنجره ها را من درستش کردم اما جایشان خالی بود و با درد می گفت بردند شهر و فقط پنجره ها را بردند و نمایش می دهند !!
من از ماندگاری برای نمایشگاه ها برای توریستها و برای کسانی که پول می دهند تا با حقارت به ما با دید گلادیاتورها نگاه کنند و ما برای باید ماندگاری و زنده بمانی بکشیم نفرت دارم. این نفرت حداقل نگاهی به این وسعت می خواهم وگرنه کم می آورم . این روزها که ایسنا بر طبل شعر ساده می کوبد باید چنان بر ضد شفافیت و وضوح شورید که نتوانند با این کلمه ها بر ما بنشینند و نان بلیسند .
شعر چیزی نیست که ما به ساده و پچیده جدا کنیم شعر تمام جهان شاعر در لحظاتی ست که دارد با همه داشته ها و نداشته ها و آرزوها و مزاحمت ها و دربدری ها و مستاجری ها و عاشقی ها و عرفان و لوس بازی ها و دزدی ها و پاکی و نزول ها و فقر و فحشا و رشوه و گل و مرگ و بیماری و سلامتی و ورزش و آسفالت و تصادف و شکستگی و جنگ و حسادت و رفاقت و میهمانی و عروسی و عزا و جدیت و طنز و تمسخر و گریه و خنده و عقل و جنون....را جلوی چشمش می آورد.
این ها روال نو آوری و چینشی ست که حضرات منتقدین هنوز چشمشان به آن نخورده . گیج گاهیست که تا با خبر شوند تو از آن رد می شوی!
یکروز که باران می گفت رقص ماهی توی تنگ آب به خاطر این نیست که ما از آن خوشمان بیاید او دارد زندگی اش را می کند و این ماییم که چیزهایی برای آن ساخته ایم .
بیایید خوانش کنیم آنقدر که درک زیبایی شناختی جهان معاصر از یک سو نگری وحشتناکی که گریبان شعر خوان های تنبل و راحت طلب را گرفت برگردد.
هنوز خیلی ها سهیل محمودی و کاروان شعر و موسیقی را به نان شب ترجیح می دهند.بله ! بگذار ایسنا آنان را بشورد و مطهر کند اما ای زمین من که می دانم تو می چرخی! من به ماندگاری فکر نمی کنم. می خواهم اگر چه کوتاه - کوچک ، خودم باشم و با این شعر تمام شوم! با احترام . احسان مهدیان هجووووووووووم

نشر گروهی کتاب با تسهیلات مناسب - کلیک کنید