تصویر هوایی شهر ساری

(ولنتاین)

در لحن مادران دوستت دارم چند بخش نیست

حتی بخش اول دو بوسه روی گونه های من است

بعد از آن تمام جهان قبطه می خورند که چی ؟

ولنتاین برای همه زنان است

مادرم عاشق من

و خواهرم عاشق دخترش

و من بیشتر تو را که در هیچ لهجه ای جمع نمی شوی

دوستت دارم مادر ، دوستت دارم  تو!

...

 روبروی مردم  کوفه  ایستادم و گفتم ای اهل کوفه:

شهر شما افسانه های شوم دارد / یک چاه تنها مانده در حلقوم دارد

بی عشوه قطامه ها شاید نخوابد / پیراهنی در کار نا معلوم دارد

و ... آه یادم نبود محرم و صفر هم رفت و حالا دیگه جدا روزهای شکوفه و شبنم و زلزله های بی هنگام همراه 12000 کشته تا 13 بدر و ماهی دودی رودخانه های شمال و اشک و چند جمله رمانتیکی که دل مدرسه نزدیک کوچه دوم را بلرزاند اما من هنوز هم دستی بر تفنگ دارم و چشمی به خاکریزهای جلوتر از خط عابر پیاده که تا معبر بزنی از مچ پا غزل داغدارشان می شود .

او باما هم تیکه جالبی نبود اما توی حافظه ام می گردم ببینم گروهی که از سفارت آمریکا به عنوان سیاه پوستان همراه زنان آزاد شدند یک نفر خیلی شبیه او بود . اگر حافظه ام یاری کنه ... نه باید از ابراهیم اصغر زاده بپرسم  و ..

اورست اگر بلند ترین زباله دانی زمین است از دریا ها و دریاچه ها باید به همین سادگی نا امید شد

حالا این طرف ، بهار آمد و شمشادها جوان شد ه اند

 من هم طبق یک سنت هر ساله می گویم حول حالتان الی احسان الحال !!

 

دست کم تر ...

========

نه !

 افسردگی هایی که ازآن حرف می زنی

خاصیت کفش های من است که هر شب  چیزی  به خود می  مالید

و روز روشن ،  برق هم جلودار نگاهش نیست

امروز که آستین جلو گذاشتم برای دستی که می بینی

لااقل این چشم ها که عادت هر روز ویترین روبرو شده اند

لااقل این صندلی که پای لنگر های دامنت نشسته

لااقل این ساعت که قرار شهر شنگول ساری  است

راهی در جمادی الثانی و یا هر شماره دیگر که ممکن است بگیرد

این فال از « جوکی زنایی » که اسپند هرسال را به فال نیک می گیرد

تو را  چند قدم مانده  در پرواز دود  کرده

وقتی از پنجره عکس تازه ای گرفتیم یاد شیشه های عینکم افتادم

وقتی حواسم به مسکن مهر دل داد و دل نداد

فکر می کنم برای همین روسری چار خانه  که چراغ قرمز ندارد

ساعت ها نقشه وام  هزار و یک شب را مرور می کند

هرچند  با خوابی که در بیداری هم با من سر و دست می شکند

ا این غزل شاهد است عید که می شود حافظ هم نمی خوابد

مناجات خواجه را بعد از مستی بلند تر می شود شنید

عبدالله خیال دل کندن از اشک های تو را ندارد

شمعی که در این  خانه  برای تو روشن مانده – روشن مانده

حواسش به سال تحویل است که تو را با ممد نبودی هم عوض نمی کنم

آنهایی که در سوره واقعه می گردند / می رقصند

یا آنهایی که یاسین به گوش چپ دارند ؟

با نوازنده ای که دیر وقت است اما خواب که بیاید باز باد به گوشم آشناست

زبانی که تو داری از لای سیم تلفن هم دیده می شود

حالا همین که می دانی اسب ها چارپاره را سُم می  زنند !

حالا همین که می دانی عابر بانک ها  چشم چران شده اند

حالا همین که می دانی  آمریکا  برنده جنگ کابل نیست

حالا همین که می دانی یا نمی دانی فرقی نمی کند

من آخرین کلمه را پشت این سال می بندم تا کسی قصد خود کشی ندارد

 برود !

تا حالا کله گنجشک شکار شده ای  را کنده ای که حلال شود ؟ ها ؟

چاقو زیر گلوی مرغی که اول آب به خوردش دادی تا استرس ات کم شود ؟

من در این شعر می توانم گلوی لاله را آنقدر فشار دهم که ...

یا آنقدر این سبزه ها را لگد کنم که ...

 آنقدر می خواهم مهربان باشم که ...

خودم از پنجره یکبار دیگر دیدم خودم را  دارم به طناب می بندم

کسی از این شاید از این پشت بام و یا از این روزنامه هم نان بخورد

من هرگز از دهانی که می خورد / خورده / دارد

می خواهم هنوز هم مهربان باشم که سبزه ها از من فرار نکنند

کاری نمی شود کرد جنگ است و اگر من سبزه ها را لگد نکنم

شما بگویید

 این خیابان با این همه آدم باید به چه چیزی نگاه کنند؟  ها ؟

.....

زر ورق ها را در بیاور

 این گوشه جای دنجی برای ترک همه خوبی هاست

110 ........

 

 

گزارش روزنامه همشهری از : 

آخرین نشست سال ۱۳۸۷

انجمن شعر ساری همراه  با موسیقی محلی مازندرانی و تجلیل از استاد کبیری