پشم کرسی!!!
« می روم ... پس هستم »
پشم کـُرسی هم... از قدیم!!
یک مشت علف مانده در حلق کامنت گذاری که در هیاهو« جفتک » کرده
و در خلوت « دِق » زد !
( روزنامه ها نوشته بودند الفبای فارسی که قرن هاست مورد مصرف است -اختراع نشده هنوز ...)!
بحر هرچه کرسی داغ تر از سبیلی که پشمش را حواله کرده تا ناف آدم دیگری بشود / شد
نفرینت نکردم که حالا گِلـِس - مِلِس در پارک دنبال یک دمپایی زغالی ها ؟
دوربین ، هوا ، عینک ،
هرچه اسم اگر که یادم باشد یک « کراکتر » بود نمی دانست از کدام طرفش حرف بزند !!
گفتم بیا خوراک ات از من و هفته ای یک بار جفتک بزن هان؟ همان که گفتم ...
قاطری که محصول هم آمیزش الاغ با اسب باشد چیزی بیش از این عایدی ندارد
حالا می خواهد ازگشادی هر اسم الکی تری در بزند / زد
یا اینکه بخواهی کتاب آنقدر بار کنی بر خویش که اون تَه دَمَرت شود و ...
پس این پرونده را موقتا می بندم !! تا نماشونی دیگر از همین در بگشایم دری و ...
هستم اگر می روم ... از اقبالم !!
سطرها محصول اتفاق و نوعی بی نظمی است اما افکار عمومی در برابر آن کنشی منفعلانه ندارد. نشان دادیم که خارج از پیش داوری هایمان اتفاق در کمین آن بود و متاسفانه می گویند این دست آثار نمی توانند قانع کننده باشند چراکه پیوند ارگانیک ندارند ! اما رفته رفته جایشان باز شد و حتی کسانی که طبق نوشته هایشان چنین ترفندهایی را «موجی» می شمردند حالا مدعی دست دست کردنش هستند !
و حتا بعضی از دوستان برای اینکه مبادا دستاوردشان ضایع بشود پیشنهاد رفتن به سمت فرم را دادند .من نمی دانم چطور است که این شعر ها یک فاجعه اند در حالیکه فقط یک اتفاق ساده بیش نیستند و لزومی به بستن این همه وسایل گرمایشی نیست! و البته ضمن احترام به دستاوردهای دهه هفتاد گریز از آن نیز اجتناب ناپذیر است و امروزه پیشنهادات کوچک و بزرگ از سرو کول آن بالا رفته اند .
می گویم چه اشکالی دارد تمام اسکناس هایی که در طول عمرت دیده ای یک جا و در همین مکان ( یک جا ) در اختیار داشته باشی ؟ اگرچه اینها دست های زیادی را دیده اند بالاخره یک روز دست خودت بودند!!
البته ممکن است کسی چنین تصور غیر قابل دسترسی را با این منطق نپذیرد اما آیا اجازه داریم « فقط خیال کنیم » این اتفاق افتاد یا نه ؟
وقتی ما جهانی شدن را با آن ترکیب « بد ترکیب » سرمایه داری نپذیریم آیا به زعم شما تنها و تنها مارکسیست هستیم و لاغیر ؟ حتی اگر شهادتین بگوییم چیزی حل نمی شود ؟!!
بیایید بپذیریم جایی که سالهای پیش ایستاده و اتفاقا خوب انتخابی بود بنا به شرایط و بنا به مقتضیات و مناسبات اجتماعی و سیاسی و حتی .... با امروز کاملا متفاوت است ! با یک حساب سر انگشتی می توان دید : رویای نابودی سرمایه داری در ادامه به مسخ سوسیالیسم و امتداد بورژوازی منجر شد با این تفاوت عمده ی دیگر که این دوره کسی واژه بورژوازی را مصرف نمی کند و ضد بورژوا بودن از کسی چگوارا نمی سازد . یادم هست در بحبوحه انقلاب (سال 1357 که خیلی جوان بودم )، اطلاعیه ها و بروشورهایی در بین تظاهرات پخش می شد که تیتر آن دفاعیه سید حسن شریعتمداری ( آیت ا...) بود با این عنوان : چگوارا انقلابی ! امام حسن مجتبی غیر انقلابی ؟!
همان وقت ها نسبت به آن موضع گرفتم که چه مقایسه حماقت باری و چه انطباق سطحی و بی اهمیتی ، چیزی که امروز نگرانم می کند همین مقایسه هاست . بدون سنجه ای در زمان و مکان.!!
منکر آنچه در گذشته اتفاق افتاد نیستیم و اقرار می کنیم که بدون آنچه گذشت برای امروز یا فردا ، چه معبری می توانیم یافت. اما نمی خواهیم ما را به کسانی بسنجید ! ما نه تئوری سازیم و نه نظریه پرداز ، فقط شعر می خوانیم و « مدعی هستیم ». مدعی همه اسکناس هائی که در تمام طول عمر حداقل یک بار دستمان به آن ها خورده باشد!!.... خب .... اگر از نظر شما بد است نخوانید !!
در حالیکه امروزه کسی از شریعتمداری حرف نمی زند اما کلاه چگوارا هنوز عده ای از روشنفکران را وسوسه می کند یا فیدل کاسترو با اینکه زنده است " نمانده است " . واقعا این به عوامل دیگری بستگی ندارد ؟
ایده سوسیالیست ها با توجه به اینکه اردوگاهشان فرو ریخت امروزه هواخواهی از آنان را می توان چگونه توجیه کرد؟ آیا آنها هنوز پیشرو هستند؟ یا دیوار برلین که تمام شکوه اتحاد شوروی از آن فرو ریخت و معلوم شد به نوک سبیل استالین بند بود و افسانه ماند گاری آنان بیش از یک اوهام نبود ،امروز از طرف چه کسانی باز تولید می شود ؟
اقدام چگوارا علیه امپریالیزم آیا از انفجار برج های دو قلو مهم تر بود؟ بدون هیچگونه جانب داری، جای سوال نیست که چرا بن لادن تروریست است؟ و جیمی کارتر سفیر صلح؟ و همین طور اینها را بگذارید کنار تبلیغات آدم های معلوم الحال. این بی نظمی و به هم ریختگی عریان سیستم جهانی چه ارتباطی به بنده و دوستانم دارد؟ اساسا چه چیزی را در این جهان می توان با ادبیات حزب اله لبنان و دیگر نمادهای مذهبی قیاس کرد؟ راز ماندن در رفتن است. اگرچه رسانه ها غول این دوره هستند اما این غول هم گسستنی است . به اعتقاد من ما کار خود را می کنیم که چه می شویم !
ما می رویم . رفتن را لذتی است مدام و شاید نمی دانیم کجا ولی لذت رفتن برایمان از هر چیز دیگر دوست داشتنی تر است. دست کسانی که ضعف ما را می نویسند می بوسم اما به کسانی که دروغ را به گونه ای شرح و بسط می دهند که شاید بتوانند به واسطه کلاشی و پنهان شدن پشت اسامی جعلی ... ساعتی را بدون کابوس بخوابند باج نمی دهیم و البته کسانی که از این آب گل آلود قصد ماهی گیری دارند به خاطر این کامنت های خصوصی یک بوته شلغم هم دستشان نمی دهیم ولی به دوستان عجول و شاید حسودمان که بی شرمی را به حدی رسانده اند که فحش های .... هم درج کرده اند می گوییم کمی منطقی باشید بسیار چشمها دارند همان وبلاگ های زنانه و مردانه جعلی را می بینند و هی چوب در آتش این اختلافات می ریزند. خودتان را جمع کنید- آقا - خانوم !!
فضای وبلاگ نویسی ادبی از نبودن برزو علی پور ، سعید یوبال ، رضا افشاری و ... چه سودی برده است که بخواهید شرایط را برای دیگران تنگ کنید ؟ بهتراست بگردید و جایگاه خود را پیداکنید ! این حسادت بی حد و حصر خودتان را هلاک خواهد کرد ! آیا آزادی و دمکراسی دنیای مجازی یعنی اینکه با نام جعلی وبلاگ ساخته و علیه اشخاص و حتی خانواده اش فحش و ناسزا بنویسید در این صورت مرگ بر آزادی و لعنت بر دمکراسی ! که به خود اجازه می دهیم فرهنگ نامردی را در دل آن توجیه کنیم !
به این ترتیب دروغ گویی های شما را هم می شود مستند « رو » کرد اما اهمیتی ندارد در پشت نام مجازی شما چه خصلت منفی و چه ضعف بزرگ شخصیتی وجود دارد همین که « رقابت ناسالم » می کنید دوستتان نداریم !!! و کاری هم نداریم چه نامی و چه جنسیتی را برای خود برگزیده اید مهم این است که فرهنگ زندگی در فضای باز را آموزش ببینید و بعد ... !
ایمان دارم که باران عزیز و لیلا حکت نیا و راحله حدیدی از دوستان حلقه ارتعاش که به زودی شاهد چاپ کتابشان هستیم و جناب امید فرهاد پور ، جناب عبدالحسین فخرایی و مهدی کمالی و چندین دوست عزیز دیگر که حضورشان غنیمتی است و... خود و آثارشان را در مقام قضاوت می گذارند و نیازی به معرفی ما و یا تخریب شما نیست !
شاید اگر که نگویم لیلا حکمت نیا با شورشی که راه انداخت چه فشاری را تحمل کرد تا با حوصله خود را تثبیت کند!! در حق او ظلم کردیم و حق است که در نزدیکترین گردهم آیی حلقه ارتعاش از او به جای بعضی عناصر باطل شده ی بی مصرف تشریفاتی، تجلیل و قدر دانی شود تا برای آینده هم شعری بماند .
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم / هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت/هستم اگر می روم گر نروم نیستم ...(اقبال لاهوری)
همانطور که در گذشته ها نوشتم سَمتی که تاریک است زیبا تر است اگرچه ادیسون با چراغ دنبالم راه افتاده باشد ولی همینه که هست ! من می روم پس هستم !!
برای این پست هم یک شعر طولانی داشتم ولی با این همه درازگویی از درج آن صرف نظر کردم و امیدوارم در پست بعدی آن را بخوانید !
من فکر می کنم که جای دنیا روی زمین تنگ است
فکر می کنم باید فکری بکنم
باید درخت ها نزدیک به هم بایستند سرم را بالای سر خودم ببرم
اول بودن که ثبت محضری ندارد
چه سرها که نمی شکند برایم ( برایم نمی شکند)
چرا این همه سایه دنبالم است چرا ، قرار ندارم با خودم ؟
دنبال توام و...( اسمت را نمی آورم )
چرا سایه ها دنبال هم اند؟ چراغی روشن نیست که سایه ام را خط بکشم ؟
این خط و این خط ، دنبال تو افتادن از پاهایم خارج است .
برای خودم نیستند برای شما هم همه
بیا بنویسیم که روی دست خودمان باشیم( خودمان باشیم )
چقدر حشره می شناسم که آسمان خالی ست( آسمان خالی ست )
چرا توپی که شلیک می شود بـُر نمی خورد؟
چرا پایی که در« مین » گرفتی هنوز می تواند؟
نقطه ای که به زمین خورده ام چاله بین ما افتاد( بین ما افتاد ) / ببین !
ورم کردم، ورم دار! ورم ...این تومورها کسی را نشان کرده اند لابد
تورم محصول همین عادت است که باید ورم می داشت !
عادت دنده های خرد شده ام که لگد به جانش قسم می خورد
یکی ورم دارد این وسط ... اون ته ته ها
این وسط از پوکی استخوان از دود بستنی ها
از تجن که مرا نصفه و نیمه رها کرده کاری بر نمی آید .
از منقار کسی در نیامدم از این دایره در نمی روم
من تا مغز همین دایره می زنم قاطی دریاچه ای که پشت سد بستَـنم
کاش می دانستم که می دانستم
می شود به غار بر گردم ، پیامبران از نو بیایند ( از نو )
نبضم بترکد قلبم بایستد دامنت را بگیرم ( اسمت را نمی آورم )
اما تا آخرین پیامبر، تا آخر این آیه ...
شب که نمی شود از سکوت باران و تبی که بر بالینم می رسد نمی رسد !
چیزی نزدیک به قاعده ی این ابر در چشمانم سنگینی نمی کند
شاید من هستم که از آخرین آدم بر جنازه ای نماز می گذارد بگذارم ؟
مستی مرگ در تمامت قبله، با من و تو دیگر ازسجده ، بر نمی داری سر !
می دانم اجاق این زمین کور است می دانم ...( چشمک)

مجله ادبی شمال ایران را با پیش شماره اول بخوانید

فراخوان نخستین جشنواره اینترنتی جایزه ادبی ایران


وبلاگ حلقه ارتعاش با شعرها و مقالات به روز شد

(مادرم رباب)