ارتعاش
چاقو كه چيزي از لذت خوردن نمي فهمد
دموكراسي يعني تا دلت ميخواد بخند !!
اصلا خودم هم نمي دانم چه ربطي بين اينها وجود دارد ولي مي دانم كه عده اي شاعر مي خواهند به جاي اين بي ريختي ها خودشان را بكارند!
كُت در آوردن كنار پمپ بنزين هم جلو دارشان نيست !
آيا اينهايي كه گفتم با اينكه كسي يك ليوان آب هم به دستم نداد چه رابطه اي دارد ؟
بماند !! اما شاعراني كه گفتم يادتان باشد تا خبرتان كنم كه اين هنوز از نشانه ي سحر است .
شاعر اول :
براي من هيچ فرقي ندارد سوت بزنم و براي خودم اينجا را روي سر بگيرم / گرفتم
از چشم چپ كه زل زده به اين پنجره بگو از لاي مرگ حسين پناهي در بيايد
پيش پاي شما دستم به دهانم نمي رفت تا دراز كردم به هرچي نگفتني دست بردارد
زمين لاشه بزرگ دايناسوري ست كه لقمه گنده تر از دهانش برداشت
و ما چند باكتري جلوتر
هرچه دست به سرش مي كني
اصلا دست به سري مي كشي كه نبايد دست كم مي افتاد
يا حضرت عباس ! شما بگوييد با چه تير تازه اي دنيا را بگيرم ؟
شاعر دوم :
دوباره راه افتادم از جیب خودم چیزی به ساعت ۶ مانده بود
دهان بابلسر به در یا خیز برداشت كه اين خزر خاويار خور است ؟
هنوز راه باید برود باید بنشیند نه ! باید راه بایستد وگرنه من دنبال پا های خودم راه افتادم
و تو همينطور زَُل زده اي به پرنده هايي كه نمي خواهند پرواز كنند
مثل كلاغ مثل همين حيواني كه توي دهنم وول مي خورد
هر ثانيه درجايي از كلمه اي افتاده
مار حيوان نجيبي كه نبايد روي دمم پا بگذاري رفيق ! يادت رفت ؟
اما عينك فاصله اي مناسب بود تا مناسبات اين متن جور شود بهتر!
وقتي به دست مي آيي تازه شروع از دست رفتنم / دست بزن!
شاعر سوم :
نسلي كه آب يخ مي خورد زود عصباني مي شود - چرا ؟
اما ترس وقتِ گرسنگي درنده تر است /خيابان فرصت نداد از اين خط حرف بزنم
كسي كه از نوشتن مي ترسد بابا از نان واهمه دارد / ندارم!
از رديف دندان هاي مار كه از اين روبرو سير آب دهن هايي كه مي بندم
از دل پيجگي نوزادي كه نيامده فرض به نازايي است مگر؟ / سقط شد.
موشی این روزها سر در آورده از دندانم که نگو / و پشت حرف ها دوتا كفش راه مي رفت
اگر مي شود كه چيزي بنويسيد و پست كنيد /چيزي كه در بيابان به گوش باد آشنا باشد
مثل همين ساعت مچي من كه قصد ندارد ميزان شود
حالا يك نگاهي به پوتين بيانداز !
معلوم مي شود كه سال هاست راه نرفته و سالم مانده است.
اما به نخست وزيري هم رضايت دارد .
شاعر چهارم:
دست در اين ليوان تا در دهان كسي كه نيست /جا خوردم
پشت دري كه اين هواي شرجي ندارد / چه كسي از نطفه تا نقطه رديف است ؟
كبرا در چشم من رفو مي كرد لغت كم نمي آورم
ولي از جائي كه فكر نمي كني در مي زنم
از هر يقه كه مي رسد دكمه هائي سوخته بود
و از هر گوش كه مي شنيدم اتاقي از در مي رفت
و آخرين گيلاس از بالا ي دست فكر شكوفه كردن نيست / مست است
اصلا با من كه راه افتادي حتي پشت به من
ميدان جائي كه سر گيجه هايم را تعريف كردم
چراغ اول نه چراغ دوم كوچه اول نه كوچه دوم
حالا كه چشمات نمي توانند زل به خواب بزنند / رفتم !!
شاعر پنجم:
روده راست كرده ام پشت در سوار شوم
پنجره عادت چك كردن را لاي هر دري كه مي گذارم
درد ، اولين لحظه افتادن نيست تا تهران برگردد مي شود ناخن فرو كنم در انگشتم
گوش هاي پشت در حواسشان به « آقاي لوطيج» است تا ملا محمد جان بدهد.
اين كرشمه ها به عادت ايستگاهي تازه چنگ زده اند. / حالا هي سيب بكشد
براي دهن دره كردن كوه نمي خواهم
به خاطر حرف هايي كه در خاطرم نيست تو در چشم هايم خلوت كن
و مادري كه پابه پاي بزرگ شدنم ... مُْرد اولين چشمي هستم كه از راه اشك مي آمد
وقتي كه همه لي لا لا لا يي ام مي كند قد مي كشد دندانم از بغل
در حاليكه هنوز يك بهار تا روسري تو مي بارد بگويم عاشقت باشم ! خوب ؟
به تو چه مرد! اين همه حرف در دهانم كف بود از گوشي كه مي بندي سرم
دمكراسي يعني بخند بخند ها هههههه
در حاليكه گوش به چند گريه داري تنها همين بازي كه دارم در مي آورم از كتاب خوب است
يعني ما زمين خورديم زلزله يعني اينطور كه نبايد باشد
شاعر اول :
دارم ، از اين آفتاب سر مي رود ،
به خيالم شانه هاي خودم را مي برم
يا اين شعر مي خواهد درويشم كند يا آنقدر در خرابات كه نه !
من نام درختی را با خود می برم که سفت به من چسبیده
و راه چشم را بسته به ميل تو مي چرخاند
حتي همين ظهر داغ كه با «خيام» و ...
كنار فرات جان مي دهم براي نيزاري كه در باد مي خوابد
و عشق را كه هميشه بوي خون مي دهد تا بغلم گرفت
شنا که از دریا کم نمی کند ها ؟
باز آمدم آب تنی .حالا بگو با چه لبي تـَر كنم ؟
گفتم تو شمال را در زمستان زير نارنج حدس بزن
و چاقوئي را كه چيزي از لذت خوردن نمي فهمد
اما اعتراف مي كند : بريدن از تو سخت است !
بگو ليلا ! بگو در شعرهايت زني عاشق است
بگو ! مردي راه افتاد كه حنجره ندارد ولي آواز مي خواند
و عشق را كه هميشه بوي خون مي دهد! تازه مي كند
مي خواهم فرصت بدهي سطر آخرم را بزنم
تا دريا در ياست ، ليلا ليلاست و ...
سطر آخرم رگ تازه اي دارد كه در موهايت جاري ست !
شاعر بعدي بعد !
« يكي بايد خودش را ميان شما منفجر كند »*
كراوات از گلوي اين جلسه مي كشيد تا ديوار حائل نريزد
بلندي ها دارند جولان مي دهند بدون عقربه اي كه دور خود بچرخد
60 سال است كه ريش و كلاهي كه نوك به ديوار مي زنند مد شده
من بغل مرده اي كه نمي شناسم شناسنامه ام را وتو كردم
جنگ اولين حيله و مرگ آخرين ترفند! بيا كه شهر جايي براي قدم زدن و خط كشيدن است
كسي كه موش مي دواند سوراخ بزرگي دارد .
******
قرار نيست باران بيايد.
قرار نيست تو باشي و من مثل ماهي توي دريا كه به آب شور عادت ندارد،
فشار خونم بالا بزند و خدا مي داند كه قرار نبود كسي به جاي تو در بيايد
و روبروي وليعصر شانه خالي كند و خيابان هاي پشت دانشگاه مي دانند
كه واقعا خلوت كردم با كتاب هاي ترم هفتم ،
اما جاي تو را حتي همين تاكسي در بست هم پر نمي كند
كه من در انتظار تو لحظه اي چشم نمي بندم
حالا مي خواهد گشت هاي غير محسوس جريمه ام كنند
يا سالگرد محمد رضا آغاسي باشد .
اما يادم آمد به روزنامه اي كه غلط هاي املايي آن بيداد مي كرد
ولي دارد اطراف پمپ بنزين پرسه مي زند !!
حالا كه ناو هواپيمابر آمريكا حركت كرد خودم را گرم مي كنم . بسم الله ...
* ( كمال رستمعلي)
******************************
مجله ادبي شمال ايران منتظر آثار شاعران سراسر كشور است .

(مادرم رباب)