لطفن درباره اين پُست سوال نكنيد !!
درحاشيه هشتمين نشست خانه شعر شمال در نوشهر
تجديد ديدار؛ يا ريگلا ژ شعر مازندران ؟؟!!! - حذف شد !!!
.............
امروز به احترام دوستان عزیزی که دقیقا با حسن نیت پیشنهاد برداشتن این مطلب را دادند برای حفظ حرمت آنان و رفع هرگونه شبهه مبنی بر اینکه این بحث به خاطر اجرای برنامه در نوشهر باز شد !! وبه احترام فرصتی که هیئت مدیره خانه شعر باید برای حل مشکلات پیش رو داشته باشد نسبت به حذف آن اقدام نمودم .
باامید به اینکه به زودی شاهد رفع موانع وحرکت در مسیر شکوفایی وپیشرفت ادبیات مارندران باشیم.
دوستان نوشهری من مطمئن باشند بادرنظر گرفتن پارامترهای تاثیر گذار در شعر امروز مازندران همه ی پیش فرض های منطقه ای که تصور میشد محور بحث من باشد به واقعیتی در حریم صداقت واعتلای دوستی ها بدل می شود .
بااحترام – احسان مهديان
عضو گروه 7 نفره موسسين خانه شعر شمال.
**********************************
يك پست طولاني ديگر براي مدتي مديد!!
شاهنامه كشي را در http://www.banamekhoda.blogfa.com بخوانيد!!
ساري شهر نخل هاي سقط شده: اينجا http://roya0sharghi.blogfa.com بخوانيد!!
با یک شعراز احسان مهديان در مجله ادبي صحنه ها:
اينجا =
اين پست ؛ تقديم به بيش از 200 مرد و زن ودوستان دختر و پسر م خواهران وبرادرانم و...
كه درپست قبلي باآنان گفتگو داشتم وبه پاس همه محبتهايشان ؛ به روز شد .
شايد مجبور به تحمل آن براي مدتي ... باشيد .تو خود حديث مفصل بخوان ازاين مجمل !! دوستتون دارم .
احسان مهديان
خورشيد مُرد ؛ و هنوز چند ماه به شب مانده !!
توي سلول خودم كه نفس تا قبضه، براي پُست بعدي بارميزد ؛ اتفاقا حواسم را چارچشمي به قالب حرفهاي آقاي بازپرس در داستان مرگ ديگر ي انداخت .
- زن موجود عجيبي است آقاي احسان !، اما نه براي عاشق شدن ! تعجب مي كنم كه چرا اين وبلاگتون روشن است؟ وگمان مي كنيد شيخ نيازي به چراغ هم دارد؟.هنوز يك خيابان كسي كه مي داني از آن خيابا ن ها قرق كرد .نرخ خودش را نمي داند؟
نه آقاي بازپرس! بي گمان هربازي تازه اي مي توانست بازيگردان اين صحنه باشد ومن مي دانم كه اين گِره براي كفشهاي من كور است و تنها نمي توان براي عصاي دست اين و آن چرخيد! بايد مي فهميدم كه باد، عروس فصلهاي بي بارا ن است !!
باران براي زمين هاي همسايه ، درياي تازه اي را در نمك دارد .
نمك بر زخمها ي من همواره در تيتر بنگاه خبر پراكني «خاله زَنَك بانو » پيداست.!!
« اَتل...مَتل !
مَنَم عاشق شده ام !!! ؟؟؟ »
حالا وقتش است!
باید به سینه ی ماه بزنم نزنم؟
دهان به دهان این خانه را بگردا ن
بچگی ا م تاب نداردبرای قد نکشیدن
کسی نمی گذارد این پا را بچینی ...
فرقی هم ندارد گا و حسن چه رنگی زاییده نباشد
فقط نصف بچگی ام کُردی بلد نیست ننویس!
چوب مثل من اینجا دست به دست می رقصد
ایستاده ام جلو روی خودم
اين گِره با كفشم مناسبتي نداشت / كور شد !!
زندگی راه درازی پیش لُنگ انداخت .
خارج از این سان ؛ ببیند یانبیند
ماه سنگ پایی که از کمی بزرگتر
برف! سرش را زیر چیز هم بخورَد / بخواب!
خیالم خرس انداخت به زمین خودی
افغانی تراز گریه های این ولایت بخند! این من زمانی که از جنگ برنگشته ام
می خواهی اصلا بزن زیر خنده / نخند!
از هرانگشتم تيـر شد بیندازی
بسته به دختری که از این قیافه باروت می شود!
دست به دستِ اين حوالي نشستي ؟
كه هي....
اتو بوس صندلی را دراجاره جاگذاشت !
عروس كه مي شوي كمي اشك لازم است
اشك كه مي ريزي لازم نيست عروس باشي
خورشيد مُرد اما هنوزچند ماه به شب مانده
دودستي خودت را گرفتي كه ... ها ي
كسي براي حلاج دانه مي ريزد ؟
بیا توی این سفر نگاهم ندار
مهم نیست کدام قسمت زمین زندانی باشیم
زندانی باشیم!؟
...
شنوندگان عزير ! « خَردل » هنوز روي پوستم نفس مي كشد درحاليكه من در سلولم نشسته ام ومادر زاد به عادت هرزگي مرزها ي اتوكشيده مي مالم. جايي كه مرگ عادت هرروزه ي ديوارهاي دورو برم هست . ومن بارها در آغوش جنازه هايي خوابيدم كه ...واي اگر از قرنطينه ي اين سينه در بيايم هيچ سوالي برايم بدون حرف نمي ماند. واين دنداني كه هرروز روي دندانم خيز بر ميدارد پيشا پيش طمع كرده است .
بازپرس : برگرديم به داستان !
باوركنيد رابين هود نبود ! ميدانم روي دستهاي خاله زنكها نمي شود حساب كرد . اما توي يك اتومبيل مسافركشي وپشت كاميون هاي حمل تيرآهن ؛ ودر ساعت گرگ و ميش كه زنگ تلفن هم دربزند: اينجا خاله زنكها هم قداره ميكشند اما دستمال نهايي در زيپ اين كلمه جامانده ... لطفا دق بكن !
من هنوز در وثيقه ي اين نوشته ها براي خودم ميگردم ويادم هست روي لبهايم داغِ چه بوسه اي برميخواست كه چارسوق ازاين كفشها فراوان ميگردند .باور كن خيابان هم يك بغل تورا پس ميزند .
شما آزاديد آقاي مهديان ! اما همه ي چشمها ارزش پاسخ ندارند! به نرخ بازار است .فعلا سكوت معماي حل نشده ايست كه لِفت و ليسِ كهنه اي را مندرس كرده !
آقاي شاهد ! من هم چشم دارد كه ببيند ؟
آقاي بازپرس ؛ اما اين گره براي كفشهاي من كور مي زد . بهتراست پياده تراز اين راه بروم!! اما تا .... تا پايان خدا رو چه ديدي - دیدی ؟
فكرنمي كنم نفس كشيدن ازاختيار كسي وارد است كه بند آمدنم ازاين راه دلبري كند .
او زیر دنده هایم هنوز نفس میکشد اما فکرمی کند پرواز را بلداست ./ پرواز ؟
اگه به آسمان نگاه کنی آقای بازپزس !
هنوزهم ۲ تا مرغابی که دارند یه لاک پشت رو پرواز میدهند می بینی / من نشانت نمیدم.
برای تازه کردن زندگی هميشه پاي دار باش !! هجووووووووووووووووووم
(مادرم رباب)