« به سراغ من اگر می آیی به ییلاق رفته ام »

سنگم را برمی دارم و گورم را گم می کنم گم می کنم !
مُـرده ام که چمپاتمه می زنی بر گورم ؟!
با خودم هرچه « ترکش » بود برده ام
آقای دکتر!
درد ندارم اما خیال می کنم احیانن شما در چه حالی ؟
جوری به من افتاده که سرم در دستمال هرچی که سرم بیاید بود
الهی که شما خفه شین ها ؛ خفه !
مثلن اینجوری ...
هی به خودم ، هی می زنم که هی ! چقدر این بلوز پشمی ات چیز شد ؟
از دیوار همین روبرو بالا که می رود 4 دست و پا می زنم
صدا که می زند از رستم چیزی نمانده هنوز
فقط می خواهد زخمی که به سهراب می زنم کاری باشد
مثلن اینجوری ...
کوچه آخر به دری نمی زند
یعنی ندیدم که بزند ، بچه ها فرار !
مثلن اینجوری ...
مرد می خواهد که تشنه بماند و آب را ببرد به قناتی که گلدانش را ترک بردارم
زن می خواهد هرچه از استخوان سگی درهمسایگی به قلاده بسته - واق - واق
دوتایی حرفشان شده است ، جوری پریده اند به هم که :
مثلن اینجوری ...
جفت که می خواهد ازکفش های دخترک ، تا چشم گذاشته در این برهنه
جنگ می شود
حمایل بسته به کمر و اشک می ریزد پشت سرش و دانه برای قناری
صبح که می شود آفتاب ازخاکریز بالا آمد بالا آمد
می بیند تانک ها در چند قدمی اش می سوزند
گریه برای نفس هایی که سوخته و آبی که در قنات نمی رفت می رفت
داشتم نفسم را قورت می دادم که توی لوله ی « کلاش » گیر کرده
لیلا را که دید جلوتر کشیدیم تا شعرهای گذشته به یادم آمد
زمین معبر شد ! مین معبر شد! کمین معبر شد! .... همین ! معبر شد
حالا یک جوری نشسته ام که انگار
اینجوری ...
خیابان که زودتر می رسد خط می کشم از این خیابان تا آنطرف لیلا...
صورتش گل انداخت که انگار شام سیری خورده است
و آخرِ سفره دستهاش بالا رفت و عاشق شدند! دستهاش - دستهاش
مثلن اینجوری ...
ازتو مگر بیشتر می شود که درد بگیرم ازتو مگر بیشتر ... نگو!
ازعادت هرچی که دریاست در دریاست ؟
وهرچه به باد این تلمبه کنی که هوای ببینمت با
صبحی که درد به سراغ مادر بیا ید فصل صید ماهی نیست
فصل موهای سپید تو در زیر چادر است شاید ؟
( چه شرجی هوایی گرفته در دلم ساری !!)
حالا قلوه ی این سنگ را هم که درآورم
تو عاشق کسی که نیست می کنی ام؟ نمی شوی ام- نمی خندی ام ...
آقا نوبت من .. من آقا !؟
نه ! هنوز نان کلوچه و بیژن نجدی و...
هنوز « منیژه خـراست »؟
هنوزم تَهِ این کلاس پدربزرگ به کفشم نمی رفت که رفت رفت !
مثلن اینجوری ...
تقریبن تا آخر حرف آقا بند کرده ام به جای دست های مجسمه ای که تازه گفتم که:
خوشبختم – نگفتم ؟
جمعه را می خواهی که عقب مسافری بگردی... پشت چادرم جا خورده
صدای پارس هیچ تفنگی نمی آید
کوه ها را در پیاده های روی « مین » جستجو کن
بعد درارتفاع پولکچال کوه به کوه نمی رسد اما ...
باید دندانم را ازروی لبم بکَـنم
مثلن اینجوری ...
ازآج سوهان قم تا جمیله ی روی خودمان نیاوریم بهتر
در به در عادت هرشب قرررررررریچ ریچ ریچ
پای همین در نشسته
لای دامن چین و... « ماچین » که سفر پهن کرده ای
همین دو دقیقه ام را بگیر در بستر
مثلن اینجوری ...
می خواهی به تمام کارتن های احتمالی تجاوز کن ... ها ؟
به تمام تجاوزات مرزی از دم دمای همین قضایا نپرس باقی قضایا
نمی گویم : ( مرزها را بردارین تا تجاوز به جایی نرسد ...
می شود که ....... مثلن اینجوری ...
نه ! خیابان فرش کرده تا پای تو می رسید به چرخ می آید میدان !
مجری منم که ...
این طناب تکان نمی خورد وقتی نفس نمی کشی ام
نمی کشد که نه ! ... پایم از گلیم شما هم پاره تراست
حالا موهایی که دیوار این حومه را دریده
این کراوات گلوی حماسه را هم گرفته نگرفته !
دستم را بگیر از این طرف خیابان به آن طرف صورت من بخند
باورکن ! ازقرار چشم هایی که شب در خواب تو می ریزند
پایی که به راه تو عُمرن برهنه می زند
اصلن شعر نمی نویسم که
فقط ازدهانت در بریزم روی این کلمه ها کافیست
مثلن اینجوری ...
چه فرق می کند اول مرغ بود یا تخم مرغ !
من جوجه هایت را دوست دارم !!
حالا « ناو» و« ناخن » به هم پریدند و من پا می گذارم به ...
یا پاهای خودم دراز به دراز می کشم
از اینجا تا هر خیابانی که راه افتاده باشد
مثلن اینجوری ...
...........................................................................................
یکنفر(ح - سلیمان تبار) درازنویسی احسان مهدیان را کش داده است
خوانشی بر شعر به سراغ من اگر می آیید ....
استوره با منوچهرآتشی به روز شد

