تبليغاتX
هجووووووووووم
 

«مدام روی فیلتر می چسبم»                              

اسمت را بلند تر از این به کوه های  این طرف که سوار قطار شدی

همین اندازه که از شلیک آخر می نویسی کافی ست که بلیط ...

ول که می کنی هرچه از اندازه خودت بالاتر می رود دیگر فایده ای ندارد

توالت که  نمی شود جلوی شلیک زمین را بگیرد

چگونه است که چشم هایی در من فرو می کند از دور و چگونه در بغلم جا نمی رود؟

مگر من هم باید  ده انگشت داشته باشم ؟

ناخن از جای من سرچشمه می گیرد که ریختم در انگشتانت عوض شد  / می دانی!

می ریزم از رگی که همین حالا از گردنم بالا می زند

من فقط به خاک وجب زدم که انگار شب بود و تو در خیال زمین چرخ می خوری همین!

این که ور می رود با دل شب از آفتابی که هرگز اینجا پیداش نبود من نیستم /  می دانی !

لااقل ابروی این بیچاره را بالا تر بکش اگر خندید

این در که به دیوار میخ شد چطور اجازه دارد از من بگذرد وقتی کسی  پاشنه ام را گرفته !  ها ؟

کاش به اینجا که می رسیم عکس شما مرده از خاک بیرون می آمد

و شب های لبخند که حنا بر لب هایت می نشست

و شب هایی که چند اسیر ازقلاب خزر می رفتند

آنجا که شما در می آورید از خودتان – نه! من نیستم

خانه حتی وقتی نباشم دری ندارد که  وارد گفتگو شوی

از جنس خربزه هایی که تا حالا هردویشان حیوانی برای خودمان هستیم

کفن پاره کردن های این شعر ربطی به تو ندارد مرگ از این خاطره ها جلوتر خبر ندارم

یعنی دوباره جوراب بپوشم ؟

من گفتم : عاشورا یک سرو گردن از تیغ بالاتر ایستاده و تو خفه شدی !

یک تیغ در آب که بریزد رنگ خونی که  هنوز از سرخی انارها بردارند

تا من از چشم مردم غرق شده بیایم بیرون و برای خودم بزنم که ... این شعر رفت :

3 – 2 – 1 کنار – کنار... من انتحاری ام اصلا  از تابستان شروع شد

بستنی درز دهانم را بسته

اینجا نفس به قد قطره های قطره هم شیرین می زند

 بستنی / آی بستنی !!

يادت باشد سنگ كه مي اندازي به جايي بر نخورد

وگرنه مهاجرت خيلي زودتر شروع مي شود

می شود از دست های من بالا کشید و در دکمه هایم ساکن شد

بابا ! من توی جیب  این پیراهنی که برایم دوخته ای راه می روم

راه افتادن به هوای  شمال خیلی دل تنگی می خواهد این را باران خوب می فهمد

لااقل فکر کن این شاخه مویی که در روسری ات پنهان کردی میوه دلم بود.

شق القمر کرده ام تا از دهن این هیاهو کنم  پر از هزار تیکه زخم

وگرنه عشق و این حرف ها ، که در  شاعر تعطیل نمی شود که ...

 

                                                                         ساری – بهمن 1387

 

 متن خوانش احسان مهدیان بر شعر باران سپید را در این وبلاگ بخوانید

نقد مهندس لیلا مشفق بر ۵ شعر از خانم الهام قریشی را در این وبلاگ بخوانید

نگارش احسان مهديان در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 3:5 | لینک ثابت |