۲۱ سال است که عمران اسد پور می گوید شهید است / دروغ نمی گوید !
وقتی تفنگ مست می کند خودت راهم
می زنی
به کوچه ای که چند تا گدا دستشان را پس نمی کشند
چقدر به دیوار گیر داده ام که آخر، من هنوز سرم
هواپیما با جیغ نوزادی که می گفت نمی خواهم بیایم / پا به زمین نگذاشت
من که عادت ندارم شعر بنویسم / غش میکنم برای بچه ای که
از هــــــوا
افتاد
و...
دل دریا برایش جا شد
( رادیو دیده ای تا حالا ؟)
بازار شلوغ شد و من پای خودم را ول دادم / هر دو تا پای خودم را ( احتمالن
خوشم که سال تحویلم با صدای بمب است ... نه ، توپ است !
همیشه دو دستی فکر می کنم - اتفاقن
تخم مرغها ی رنگی سال تحویل را عقب می اندازند !!
( روز از نو نوروز از تو ...)
هی زیر حرفم را سیاه زده و هی توی شعرم عربده می کشد
آهان بکش !
همینطور بکش
هـــــــــــــــــــا !
این سیگار که ترکی بلد نیست پای پیاده مرزها را به هم زده
زیر سبیلم نشسته از دماغ فیل چیزی درازتر
( ببخشید دست خودم نیست این کلمه ها حرف سرشان خورده
زور می زنم که سر جایشان میخ دارد / تو بگو هی !
این دماغ مگر مانع شعر نوشتن نبود .... ؟
)
بار آخر که سطر ششم آمد پایین روی شقیقه ام خالی شد
خبر آوردند که پدر از خودم کم سال تر داشت
جنگ همیشه نمی گذارد پدر بزرگ شود
این تفنگ روی دوشم چه گوارا ست که اگر پا داشت
آفریقا که هر کودکی نام کودتایی را با خودش می آورد
خاور، زنی بیوه است که انگار در بیروت سقوط کرده
و ریش فیدل هم نه چندان خیابان آنطرف تر
لخت ِ لخت !
من تیر را ول داده ام شعر
ولم کن!
نه ! ادامه بده همین که گفتی آخرش جنگ است :
این
( گوشه )
پهن کرده ام
جای پیراهنم
جای روسری ات
جای سایه ای که باران ببارد
می توانی از همینجا به سطر اول شلیک کنی
مطمئن نیستم کدام ولایت را دریده ام که باید از کابل بگذرم بگذریم
اما صفورا حرفهای زیادی برای رقصیدن داشت
هر روز که از لاله زار می گذریم .... بگذریم
همین ساری خودمان یک پارچه می گوید : بغـــلم
تا خاطره ای که ما هیچ وقت همدیگر را ندیدیم رو می شوم
نصف آدمهای روی زمین کربلا رفته اند
اما تا هنوز هفتاد و دو نفر هستند
نه! متشکرم آب نمی خورم

« اتفاقیه ...!!!
سایه را ببین ! ببین ازکنار چشم تو رد نمی شوند همین !
از سر تقصیراتم که پشتی حرف و مشتی حوصله کوبید
تنگی کوچه و باریکی کمرهایی که هیچ ربطی به هم ندارند فقط ندارند
این روزها اجل در خیابان خودش را فرو کرده فقط فرو کرده
عینکت را کنار زده ام برای چشمهایی که تا کودتای بیست و هشتم
زیر هشت بودم ، فقط زیر هشت بودم ؟، آقا ؛ خانوم !
با این درد ، زمین دیگری به دنیا نیامد / هرجا که می روی فقط می روی
اما هنوز سر جایم به خودم سفت پا داده ام فقط پا داده ام
شعبون بی مخ ، پیاده گز کن !
(اشکن اشکنه بنزین فیتیله روشنه بنزین)
چارشانه دود از برو روی جوانش پیچید و سیگار کنج لبم لب می خورد
با تمام قافیه هایی که پر پر شدند و روی دوش خیابان می روند فقط می روند
پا به سنگفرش خیابان همینطور چسبید فقط چسبید!
ومن چشمهایم را به این یک گله جا دوخته ام ... فقط دوخته ام
پا به داخل کفش خودم برده ام فقط برده ام
و حافظ با پیاله ای که از تن تنه های تازه اش مست میکرد فهمیدم آ آ فهمیدم
داد علیرضا قزوه هم که در آمد !! قزوه درآمد ، زنـده در آمد : پرده برآمد؟
همسایه ها به همین نزدیکی همسایه اند ( اسفناج را نمی گویم آقای لوطیج )
فلسفه یعنی گوجه فرنگی هم چشم دارد و گرسنگی یعنی شکمت هرچه می خواهد بپیچد
فقط به همین نشانی که باد در موهایت افتاده لاشه ی این مرده را بردار احسان !
وگرنه گربه ها برای لیسیدن همیشه کسی را دارند فقط دارند برای گربگی کردن
مثلن همین « رام سر » خودمان
یعنی آخرین خیابانی که به چشمهای من نزدیکند
موهایت بلند شده اند ازجا ، دست می زنند برایم و هورا می کشم برایت
گفتم رای میدهم که علی بیاید حتا اگر دوازدهمین نفر باشد فقط باشد
خیالم اینبار انگشتر، کاری به انگشتم نداشت .
« حکم آنکه تو فرمایی » !! وقتی حاکم تو باشی یا شب راه پلکهایم را گرفت
دیگر افسانه ای نیست که مادر بزرگم زنده باشد یا نباشد
می توانی از اشکهایم بالا بکشی بالا بکشی
می توانی طناب را برای آخرین نفس ببوسی
وسط عمودی باران هم نشسته باشی می توانی با من به دریای شمال بیایی
چیزی از این شهرهای نزدیک اسکله نگو ! بادبان ها را بکش فقط بکش !
تا در ناوهایی که به قصد مقصد آمدند عشق بازی کنیم
و حلقه را بگذارم به گردن معاویه بماند
دریا را به قصد بهترین کاباره ی نیویورک بار می زنم
نبش برجهایی که هنوز یک جایشان می سوزد منتظر من باش
بر طبق فالی که امروز مسافر( قاچاقی ) ناو هواپیما بر واشنگتن برایم گرفت:
من صاحب 3 فرزند هستم
و اختیار دارم به اندازه ی تمام ایرانی که عاشقت شده ام پارو بزنم
می خواهم مچ ساعتم را بگیرم غافل ازاینکه مچ ام را تا ( اینجا ) در تیغ فرو کرده بود
وتیغ تا قبله ای که می خواست فرود بیاید بالا آمد ...
و لبم را گذاشتم جایی که نباید و شاید چیزهایی که نشاید و جرم است اگر اسمت را بیاورم - لیلا
و جنگ است و حکم کرده که مست گیرند - فقط هرآنچه هست نه ! به دست گیرم !!
موهایی که ترک بر داشتند – فقط برداشتم !
زندگی روی پاشنه ای که تو در خشاب داری نمی چرخد ! می چرخد !
چه با جنگ و چه بی جنگ ساری را تسلیم چشمهای تو کرده ام : مثلا این جوری ...
همینکه تا همین کابل سر برهنه می دویدی
همینکه از بوی تر خشخاش گیج می شدی
من بچه هایت را به مدرسه می برم و تو با همسرت در مزرعه تیغ به تریاک می زنی – لیلا
خیابانهای تهران مثل همیشه اند و در وسط میدان پرچم آمریکا هنوز در زیر پا هایمان رژه می رود
و ستاره هایی که بیش از گوشهای ما گوش دارند در هوا می سوزند
فکر نمیکنم دیگر کودتایی بشود که با تو در لاله زار به دیدن مجسمه ی هیتلر بروم
و کلاه مدل پهلوی سرم بگذارم و دست اشرف را به جیبهایم برسانم
اما گوشه ی دستمال سفیدی که داری نوشته شده است احسان
حالا بیا با هم برگردیم به اول ماجرا و هرچه بود فراموش کنیم و از نو عاشق روسری تازه ات شویم که باد گوشه هایش را به آفتابگردانها میداد باورکن، بالاخره من هم یکروز رمانتیک می شوم که بگویم اصلن حرفهایم بوی سیاست نمی دهد و به من هیچ ربطی ندارد که چه بی مخ هایی 28 مرداد هزارو سیصد و حوصله ای که ندارم تا قرق کنم دل تورا که یادش بخیر اولین بار چقدر گونه هایت سرخ شدند و من باید بعد از اذان مغرب بروم از کسی اجازه بگیرم که سفره های عقد و خنچه ها را بچیند .
وگرنه می روم اعتکاف می کنم و ریاضت میکشم تا استخوانم ورز بیایند . آمین
تا فراموشت کنم
تا بمیری
تا ...... من پیرشدم
*******************************************************
نشر الکترونیکی سایت عروض
................................................
خوانش آقای شورانی از جهنم از شعر اتفاقیه
با یک راوی روبرو نیستیم اما این وضعیت نوشتارهست که
برای ما مسیرهای دیگری را تدارک دیده است
متن روح اعتراضی خود را دارد و روح در هم ریخته
و شلخته ای که از ابتدا به رخ کشید
با عنوان : کلنجار شخصیت ها همراه با گفتمانهای متفاوت!
برای خواندن این مطالب لطفن ( ادامه ی مطلب) را کلیک کنید !
ادامه مطلب

