لعنت به جنگ! فصلﹺ خوش این داستان نداشت...!!!
« مثل بی صدا » به : باران سپید شاعر چشم های شرجی گیلان
ماهمیشه می خواستیم وهمیشه هیچوقت نبود
آنجا که باید ، یکی اشکهای این دهه را خشک کند
ملافه! دورگردنم چرا می چلانید؟
توی " شصت "نوشتم «منیژه خر است»!
باهر انگشتی که راحتی
به نزدیکترین گورستان بیا !!
مقصد ، همین حول وحوش پیاده ام کرد
به طرز مشکوکی از پشتم افتاد
سواره نظام روی چارپایه تاخت میزدم
با این شماره ی لنگه به لنگه
به پای دار هم نمی شود خندید
قلوه ی سنگ ، دل دریا ، حواس پرت…
مثل بی صدا گوش گرفتیم
ولو اینکه فریادی نرسیده هنوز
آنقدرکه سر برای مشکل است مشکل نیست!
حق ندارم در بزند از جام!
اینجا لاهیجان!
چای ، کلوچه ، بیژن نجدی ...
من به لحظه هایی که در آن فکر نبوده ای کرده ام
به روی عابران شهر
به زنانی که پول در جورابشان
فکر قمار تازه می برد نمی برد؟
اصلا ولش کن!...
من نمردنم را پس گرفتم
شب از روی رنگین کمان دست میکشد
چیزی که پشت این حرفها دل دل نمیزند
با چلچله ی زمستان پرکشید
باورنکن! دیوانه ام ! باورکن!
تا دیوار لخت دریا روی پاست
ماهی ها عقب تر!
کنار همین ساحل خودم را به تکانیدن مالیدم
قانون این پیاده رو به اندازه ی پاریس هوس می کند
این قصرشنی ملکه ای در آستین دارد آستین ندارد!
تا اعماق این جزیره فکر میکنم فکر نمی کنم
باید فاتحه را هوا کرده از این سنگ خیز بردارم برنمی دارد
پیراهن آب را چه کسی لخت میکند؟
بپوش ... !
ما همیشه می خواستیم و همیشه هیچوقت نبود
یکی اشکهای این دهه را خشک کند! لطفا"...
*************************************************
چهارمین همایش شعر جوان گیلان
http://hazin-lahiji.blogfa.com
**************************************************
با طرح هایی از هنرمند گرامی «نیزا صبر» به روز است .
(نیزا سبک جالبی از طراحی را ارائه میدهد که به نوبه خود تاثبر
گذار وزیباست . )
منتظریم.
*******************************************************************************************
« به چشمهای تو وقتی سوی دیگرند پیاده نیستم »
چرا نگفتي : شكم كرده ام كه باران به ابر بر گردد ؟
زاد و ولد از تمام شدن چیزی به اسم انسان می کاهد
( روزنامه ...)!!
جنين شاهد جنايت بيشماري در كودكاني كه مرتكب ديدن شدند شدم
تك سلولي كه درخود به انفرادي رفت با پيراهني كه برايم جامه دريد
تا كوچه هايي كه روي فرقم دالان كردند تفاوتي ندارد
پستاني كه دغدغه ي سيري مادر نمي شود نمي شود ؟!!
چقدر با عادت اين دكمه ها ور رفتي ها؟
يا بازش كن يا بگذار توي دل دل دل دلم بزنم !
جايي كه ليلا تا آخرين برگ اين حكم ايستاده نه ايستاده !
مي تواني به نام من بنويسي ازدنداني كه مي خواست
در لغت نامه دنبال اسمي كه به تو بخورم / گرسنگي عادت ندارد
اين مادر شير خودش را مي خورد و...
بيا تو جاي خودت باش من جايي در تنت بگردم ؟ بگرد !
اين روزها سر زمين هاي اشغالي در حال گسترش اند
( واشنگتن پست )...
نه ! تعريف كن غزل ... ريخت آدمي كه عاشقي را به پوست پيازي خالي كرد
يا من قالبي تازه را تهي كردم در فك اين كلمه كه جار ميزند هيچم هيچم ؟
روزهای زیادیست خیابان های یکطرفه چرخيدند و هیچ کوچه ای کودک تازه ای نزایید
همچنان به مادری فکر میکنم که از اتاق زایمان بیرون نیامد ه بار دارد ! باردارد
كافيست آقا! ( ايرا ن نيوز )...!!!!!!!!!
من مرده به دنیا آمدم قبول ! رد قبولي من هم شرط نيست!
زائو به رسم ديگري جفت تنهايي خودش بود
ايستگاه به اندازه ي قطار صف گرفت اين سايه را از من دور كن !
« هفت تپه » جايي در استخوان كرده ريزو درشت با من كه ناخنم را تا بازو جويده ام
راه كه مي رسد از تو خاليست ، راهي برايم نمانده باش !
ازاين دهان تا گوشي خيابان حرف مانده است براي نرفتن! نگفتن ؟
ببين اين تريبون خودم را دَم مي زند كه حرفش را بخورم

من دَف مي زنم مولانا برقصد ، تو بنويس :
« چه دانستم دگر چون شد كه چون غرق است در بي چون»؟؟؟
درباره شعر احسان مهديان نوشته محمد رمضاني
http://goftannagin.persianblog.com
****************************

