« ساری ساری ....»
به تولد اردیبهشت در بیست وچند م سرطان !
فال تازه ای نبود عزیزم ! بجز اینکه:
هنوز هم سرم هستی
ومرگ این روزها وقت ندارد دلم را بخاراند
می خواهم روی زمین حرف بزنم
می فهمی ؟؟؟
می ترسم!
ازتشنگی از یقه ام راه نگیر ول بده
تا چشمه هایی که از سر چشمم سر می روند
وقرصهایی که زهر مارم دوباره گزید ن داشت
می گرفت ؟
حرفهایی که به خورد لیوان نرفته قورت
من ته استخوان کسی یک گلو حلقه می کند
موش ها را بگو درخیال دیوار مست باشند
به غارتنهایی ام که قد ساری تنگ می زند
با اصحاب سگی که درعادتش نبود خواب
در چشمان کسی به غارت من ته می کشد
ورخ به رخ شطرنج گل انداختم پوچ!
اینکه دل دل زدن سکته اش گرفتن ندارد.
به جای همه ی شما غلط کردم !
هی تو!
قیافه ات ازاین قرص بیرون می زد
ماه را از پنجره ا ت دورکن ، زمین صاف به ایستد
که هرچه تاب دراستخوانم بخواهی
هرچه استخوانم تا ب برایت بترکا ند
از سرم که خشخاش بلند شد ، تریاک به رگهایم تیغ نمی اندازد
وقتی تودر طلوع شعری که با دود می رود نباشی
دوباره تیغ دررگم جان گرفت
دست آخراینکه لبهایم جنون دارند
یا اینکه استغفرالله !
پای کسی میان دهانم نمی چرخد
می توانم درچشم هزار شانه خالی کنم؟
بریزعزیز!
چشمها را که تابم ازاین اشکهایت گرفته
می خواهم روی حرف تو پایم رابه عرض ببرم
می خواهم روی پای تو ازحرف این کوچه رد شوم
می خواهم روی رد تو از این پا عبور کنم
حرفی نداری؟
به جزاینکه زمین تو را باردارد دارد
وازوقت سرطانم کمی گذشته .....ها ؟ گذشت ؟
تا مرگ ، نفس آخرم را پک می زد
اجباری نیست هنوز!
بیست وهشتم سرطان است ومن به تلافی شبهای بعد
قرصهایم را درروزهایی که اسطوره بودند کشته ام
حالاعزیز - دورت بگردم
دیگراین زمین حرفی برای چرخیدن ندارد ؟!
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
خانه ی شعر شمال برگزار می کند!
میز گرد ادبی ماه با حضور نویسندگان ، شاعران و
منتقدین ادبی استان مازندران
موضوع بحث تخصصی اردیبهشت ماه - 85:
نقد وبررسی کتاب: « مجموعه ی شعر امروز ساری »
همراه با قرائت تازه ترین سروده های شاعران حاضر
زمان : یکشنبه 31 /2 / 85 از ساعت 4 الی 7 بعدازظهر
مکان: سالن اجتماعات مجتمع سینمایی ارشاد شهرستان بابل
نشانی : بابل میدان هلال احمر
بدینوسیله از جنابعالی وکلیه علاقمندان ادبیات وشعرمازندران و ایران
برای حضور دراین برنامه دعوت به عمل می آید
بااحترام – هیئت مدیره ی خانه ی شعر شما ل
شعر
« شبنامه ای در جنگ های بدون لیلا... »
برده ها مگر همیشه سیاهند؟
پس این شب را روی کدام پرده...
بازی ات گرفته ، لیلا ؟
*
همیشه ازهمین ی که نمی ترسم می ترسم!
هرچقدر می خواهی نعره بزن:
«اس... پار... تا... »!!
گلادیاتورها !...... حمله
دستم که به علقمه نمیرسد
تو ! این راه را بگیر........ درنروم.
من ! ویروس بدون مرزدارم ، لیلا
*
امشب ! يازدهم سپتامبر است!
راديو را من بلندش نكردم
آمريكا به نجف نزديك شد
نفت از مرز اسرائيل هم گذشت
چند تاردیگرازموهام سپید شد
برای تاری که تو نداری لیلا!!
رقص عنکبوت ، وز وز بعد از انفجار
نامه هایی که دست صلیب نمی خورد
و حالا که دندانها به من می خندند!
مرگ را سراسیمه جواب می کنم
با توقراردارم ، لیلا!
*
دُ مت را به سیاره ای گره بزن که...
سالهاست به خاموشی فوت می کنم
مشتی دهان روی هم انبار
یا قبضه های بدون لب
کافی نیست؟
برای گوشهایی که بزرگ این قیافه باشند!
یا تو نباشی
نباش!
بیا - جلیقه ی ضد گلوله بپوش
تادهکده جان تازه ای بگیرد!
به امید دیدار-- لیلا
*
اینجا جنگهای زیادی تراز عثمانی
باپاهای پیاده درحال ایستاده گی نکردن
کلافه ام کردی تا ارتفاعاتم را ببازم
دیگرجنگ کافی نیست
عقربه های این ساعت نیش درآوردند
گرسنگی ام روی دست زمین مانده
خاک ، کف دست این سیاره بپا ش پاش و
منشورتازه ای بگو!
بگو...
به خواستگاری ام بیا لیلا
لیلا، لیلا…

