( آخ ... به روزم ….
با چیزی که در همین رگ های پیراهن تازه ات وول می خورد )
رفتن به سمت خانه ای که پیش از این نقاشی کرده ای
کشیدن لب هایی که تا سکوت فقط یک هیس خورده است
دنبال چشم هایی که دنبال مژه هایت راه افتاد
از دود کباب تابستان گرسنه تر است
توی این شماره ابرهایی برایم بفرست / خیال کن فرستادم
و تگرگی که آنقدر به سرم بزند / که به سرم بزند
همه چیزها را به همه چیزهای دیگر بگویم / خلاص !
بچه های محل : تیر برق و ساعت 11 یعنی آلبالوها رسیده اند
( برو احسان مگه میشه با این خماری ... از دیوار بیفتم چی ؟)
شیرخاک خورده ای پسر که شیر از این خاک بگیرند هیچ !
چیزی که در همین رگ های پیراهن تازه ات وول می خورد
کانالی که صدایش بگیرد آبَش از حمام همسایه در
آخ آخ اگر این صدا بگیره / آخ اگه بارون / آخ لب کارون
( با صدای نعمت از اون وَرِ شط )
آخ بگیره بارون بارون بارون ( حالا کجا ...؟ )
می خواهم این جنگ که فردا دارد از گلوی امروز بگوید
نه برادر بزند زیر توپ ، زیر خنده ، بزنم زیر حرفم ( آخ! پرنده بی پرنده )
تمام پیاده خانه ها از راه پشت به مردان همسایه می روند
زنی که بارش به کمک بار برها باید به زمین برسد / دیدم !
از بغل ، توی دامن ، که پرورش گاهی از قد و نیمه های شب و تکرار فرزند
بچه هایی که از نان محله های مجاور بزرگ شدند / بچه محله های من اند
( از آب دماغ پسرها می شناسمش )
تیر برقی که شاید بگیره بارون / آخ اگه گفتی ساعت 11 شب .... !!
بعد بباره بارون بشوره دین و دنیا تا کام آخر به سیگار زدن یادت / یادتم ؟
دستای من بود این دست خودم کردم انگشت به دهان
و تمام آلبالوهای همسایه بود / افتادند و خون گلوی من و گردن آلبالوها
افتضاح زیرچشم من تا لکه های ابری که در ابرو دارم
همه را یکجا گذاشتم روی اشکم پرتاب کردم روی گونه ام
سهراب که حالا چند خط ایرانسل هم « ولو » شده دارد
فردوسی که به ابن محمود هم خط بدهد رو به روی شاهنامه است
و شعر که اشتهای بزرگ لاغری من چاق کرده برای مرگ و میر
فکر کنید توی این وانفسای تمبر / سکه / اسکناس ... و هرعکسی که دلم خواست
تا آب چشمم بریزد و دامن محرم را خون بگیرد
خون ، که خیلی چیزها اعتبارشان به همین است
و چه خون نریخته دارد این صبح ِ لعنتی و دامنی که پیدایش نیست
برگردم ؟ !
تکه ای چادر بکشیم به صورت خیس بارون
زیر بارون اگه بارون اگه ناودون آخ بباره بارون به کارون که می زدیم آخ کارون
از دل خاک و خون هم می شود کشید / کشید! نشئه آب کارونم
حالا – حالا چند تا از این بچه ها شاطر شدند
چند تا هنوز هم نان به نرخ روز از محله های همسایه می بریم
حکایت بالا رفتن شکم از گردن / گلستان ندارد که ؟
زیر پوستم توی همان رگی که گفتم با خونی که حرفش را می زنیم
تو از رگ گردنم هر چه می خواهی ببر / اما بگو بارون بباره بارون آخ ...
کنگره شعر آزاد شالی ( کلیک کنید )
پس از فتح مکه (جدید ) - فرهاد صابر به روز شد !
انا انزلنا فی لیلة قدر.....

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قابل توجه شاعران گرامی :
کنگره سراسری شعر آزاد شالی(کلیک کنید )
جشنواره سراسری شعر علوی (کلیک کنید )
در صورت آمادگی می توانید آثار خود را به هر تعداد و هر قالب و سبک شعری ارسال نمایید
شماره همراه « اختصاصی پیامک » جهت کسب اطلاعات بیشتر ۰۹۳۶۸۲۲۱۴۴۶

؟
کنگره شعر « شالی » کلیک کنید !![]()
جشنواره سراسری شعر علوی ( کلیک کنید )
.....................................................................................................................
مشاجره های من با .... با خودم بودم !!
صبح ها مغز آدم بزرگ تر است
چشم ها کوچک ترند و آدم حوصله دارد با موی سرش بازی کند
این کاغذ های روسیاه تراز چشم یار هم باید در باد پارو بزنند
هرچه ورق از این زیر، رو بگیرد از مَشک تمساح است
قافیه از غزل های مرده در اوردم « از شیطان معذرت می خواهد» !
لای دندانهایم این بار منیژه رقصانی است ( بی زن ) بادا باد !
این یکی از قدم نارسیده تا دنیا عجب قد و قواره ای برایم بهم بافیدند
چه میدانم چه حالی دارد که بگیری مرا از سایه ام
یک دست جلوی آفتاب گرفتگی و یک دست روی پایه ام ...!
شما قافیه های درازی دارید لطفا انگشت کنید به سوراخی که تازه دیدم
پـِطرس خوابی عمیق در این خیابان راه می اندازد
(آگهی بازرگانی ) : تخت های دونفره خواب سنگین تری دارند !!
اُهوووی تو چکار به دماغ ِ مردم داری ؟ مگر این سوراخ را می شود دوخت !
ای شعر عزیز ! باورت نمی شوم که نفس به همین بینی بلند است
هنوز یادم هست که موهای ناتمام از سرازیر شدن گفته اند / می گویند!
مثل الفبای چینی که چند حرفش ، آدم می کشد
مثل زالزالک دم صبح ِ جلوی لنگه دمپایی
نمی داند حس چشایی ام را کجا جا گذاشتند
مثلا چقدر از تیر برق بالا بروم چقدر از لای پرده این خانه نور به قبرم ببارد
آدمای اطراف کمربندی از قالپاق های پرت شده سیرابند
گربه های کمر بندی عقده میو میو دارند
آخه با این همه بوق ، دهن کجی تا بناگوش قد نمی دهد
سگ های کمربندی دلشان برای یک لحظه درازکش کوچک شده
(میهماندار : به علامت نکشیدن سیگار توجه کنید !)
حالا چه وقت بیداریه لعنتی ؟ ...
با این ساعت خراب / شهر شلوغ / قافیه تنگ /شعر بی حواس / تیر برق
زیارت شابدالعظیم / پدر ، بچه - آجر نیمه کاره /
خط چینی / جوراب چینی/ زیر هوش چینی / چینی چینی
مرگ چینی / کوفت چینی / زهر مار چینی
آب ریزش بینی / کمربند من ... می بینی ؟
بالاخره این دماغ سوخته هم جزو آدمیزاده دیگه ...
بعد تف غاله شدن توی تابه ی املت که به همین سادگی نیست !
تنگ نظری البته یعنی اینکه چشم بادامی ها از سینمای ایران کم شوند
ماییم و ناصر ملک! فردین و شب پره و چیزهایی که دَر نَره ؟!
میرزاحسین به عقب برگشت موهاش بلند شدند یاالله :
بعد خیلی چیز ها بلند شد ند ! تازه اول خاله زنگ بازی است:
مثل جان کندن - جاکش لندن ! مثل رنگارنگ – خفه شو الدنگ !
حَلق آمریکا – غیرتی برپا! بی بی 8 و 30
این که آلمانه – مرگ مهمانه ! مثل حیوانه – روس دیوانه !
بسترم خیسه / مال این چیزه! (هوایی بود؟ ) ...
بعد از ساعت 48 که خوابم یاد حسنی افتاد :
مثل شوت یک نایلون پراز خرده کاغذ که :
خدایا عجب سرنوشت خیسی دارد باران
گوسفندهاش رو شمردم :
اگه پشم های گیرکرده به این پرچین رو بتونم جمع کنم !!
حس خاموشی در من سوییچ می زند که :
بنده اساسا به کثافت کاری گربه های کمربندی ،
واق واق دم صبح و جفتک قاطر ابوی
تا چاک دهان این تلویزیون / اجاق کور آفریقا و ... بی خیال!
تن به آب خلیج فارس بدهم چنان که دریا به آب ندیده باشد - حسنی به خواب ...
حالا « ب » بده !
کنگره شعر و ادبیات معاصر( شالی ) - کلیک کنید
« نطق اینجانب به عنوان ... »!!!
خانم ها ! آقایان !
حتی ایزوگام ها ی پشت بام – سکوت – سکوت بی نام
حالت نیم خیز سفره - اشتهای فرو خورده ی در قاب عکس
حالا می توانی برای این ساعت اسم کوچکش را «... » بگویی
اسباب دردسر این دستمال شدی که عادت دیوار همسایه را نمی داند
دمکراسی یعنی نفسی در بادکنک بریز / تا می توانی هوای تازه بخور!
راه رفتن عادت گربه ای که هرماه جوجه می آورد
بدون اینکه جیغ تخم کبوتری در بیاید
حتی در این شیر تو شیر هرچه پستان از این گاو نر بدوشم
آن روی سکه را خط بر داشت
رمال ها هم گفته بودند
از این قواره فقط یک مادر بزرگ از چادرشب بی بی در می آید
پارتی را در خیابان همین نزدیکی روی همین میز یا زیر میز چپو کردند
سایه به سایه در شانه هایم سوار باران کرد
تا برف ممتد و بارش رگ به رگ تمام شد
در غمزه نامه شماره چندم ، از ابرها متشکریم
هر ستاد یک کافی شاپ : با چُرت من همراه نشو عزیز !
( اینجا چند نفر از عدلیه با پرچم بلدیه و نگاه چپ چپ رد شدند )
آقایان ! خانم ها !
گوگوش بر می گردد و پای چشم پری به گمرک باز می شود اگر ...
اینطور لس آنجلس برای آزادی جون می دهد خون می دهد
این می دهد اون می دهد ...
متاسفم که آخرین ناخن ابرویش را هم بر داشتم که نتوانی
با جراحی دماغ می شود جلوی این ضرب المثل را هم گرفت !
بابا ! کار به جایی کشید که این یارو هم خرش را برای قاطری تازه کوک می کند
( حالا با مشت به روی میز می زنم و نمی گذارم پارگی تن پوشم دیده شود )
تو رو خدا ببین !؟ من راه می روم یعنی اینجا هنوز ادامه دارد
تا این درخت لخت است و اینطور به آسفالت چشم دارد
باور کن من اهل این اهالی نیستم حتا همین تابستان را شلاق می زنم !
( از میان جمعیت اعتراض می کند / من هم مدنی می زنم توی دهنش )
ترکشی که 64 در من فرو رفت مرا با خودش تا اینجا بُرد
تو حتی سورنگ را دیگری به رگ می زند چه می گویی ؟ ها !
نسل بعدی شاید از گرده همین کوه بیرون زد ، کسی چه می داند ها ؟
کوه به کوه اگر برسد و این طناب طاقت بیاورد ، چند متر دیگر به آب می رسیم
یعنی من با تو هستم همین تو که داری این را می خوانی
عبور یک طرفه با این همه POLICE برگه جریمه تمام خواهد / گرفت !
دستم از انگشتانش می ترسد و انگشتی که به من نشان داده است
( طرف اصلا رفتار مدنی را بلد نیست دوباره : ...
سقفی که از بم برگردد استخوان لای زخم های پرنده می شود که این !
هر چقدر به این بوسه میک می زنی بازهم گاو سطر های بالا تر دست نمی دهد
( قهرمان سوار پژو سفید آمد
و بعد از ورانداز حریف بلافاصله صحنه را ترک خودش سوار کرد )
به سختی می شود فهمید خونی که در رگهایم ریخته از کدام سمت آب است
سقف خانه را با دیوارها و موشها ، گوش تا گوش ایزوگام کنید
( بخش پرسش و پاسخ می رسد ) :
سلام آقای گوش ! دندان های کرم نخورده راه به این لقمه ندارد چه کار کنم ؟
همین حالا با من بیا تا شب نشده دخل اسکناس را در بیاوریم
الان که رایانه ام گریه می کند باران به ساعت ساری هنوز نم نم می خورد
بگذار یم 2 گیلاس سرد را سر بکشد درست میشه
تو ! چرا دنبال نفس من در حوالی عاشقی می گردی
بیا ! این عنتر و این مرکب!
بازی همین است چلاق !
دویدن که پا نمی خواهد
هزارپا را ببین ! ببین !
دمکراسی یعنی همین !
نقد و خوانشی در مجله ادبی هجوووم

این ها به شعر هم باج نمی دهند
این روزها گاهی فکر می کنم که اگر نتوانم مثل لیلا و شراره و باران و لیلا و فاضل و احسان وحسین و امید .... و یک دست آدم های دوست داشتنی و قلم به دست خشن که حتی به شعر هم باج نمی دهند به دنیا و پیرامونم نگاه کنم پس چطور این همه اغتشاش و توهم و انگاره را ببینم؟باید خودم یک دریچه بسازم از آنان بهتر اما کو دست توانای نجار پیری که در "خانه دوست کجاست" قدم به قدم می گفت این پنجره ها را من درستش کردم اما جایشان خالی بود و با درد می گفت بردند شهر و فقط پنجره ها را بردند و نمایش می دهند !!
من از ماندگاری برای نمایشگاه ها برای توریستها و برای کسانی که پول می دهند تا با حقارت به ما با دید گلادیاتورها نگاه کنند و ما برای باید ماندگاری و زنده بمانی بکشیم نفرت دارم. این نفرت حداقل نگاهی به این وسعت می خواهم وگرنه کم می آورم . این روزها که ایسنا بر طبل شعر ساده می کوبد باید چنان بر ضد شفافیت و وضوح شورید که نتوانند با این کلمه ها بر ما بنشینند و نان بلیسند .
شعر چیزی نیست که ما به ساده و پچیده جدا کنیم شعر تمام جهان شاعر در لحظاتی ست که دارد با همه داشته ها و نداشته ها و آرزوها و مزاحمت ها و دربدری ها و مستاجری ها و عاشقی ها و عرفان و لوس بازی ها و دزدی ها و پاکی و نزول ها و فقر و فحشا و رشوه و گل و مرگ و بیماری و سلامتی و ورزش و آسفالت و تصادف و شکستگی و جنگ و حسادت و رفاقت و میهمانی و عروسی و عزا و جدیت و طنز و تمسخر و گریه و خنده و عقل و جنون....را جلوی چشمش می آورد.
این ها روال نو آوری و چینشی ست که حضرات منتقدین هنوز چشمشان به آن نخورده . گیج گاهیست که تا با خبر شوند تو از آن رد می شوی!
یکروز که باران می گفت رقص ماهی توی تنگ آب به خاطر این نیست که ما از آن خوشمان بیاید او دارد زندگی اش را می کند و این ماییم که چیزهایی برای آن ساخته ایم .
بیایید خوانش کنیم آنقدر که درک زیبایی شناختی جهان معاصر از یک سو نگری وحشتناکی که گریبان شعر خوان های تنبل و راحت طلب را گرفت برگردد.
هنوز خیلی ها سهیل محمودی و کاروان شعر و موسیقی را به نان شب ترجیح می دهند.بله ! بگذار ایسنا آنان را بشورد و مطهر کند اما ای زمین من که می دانم تو می چرخی! من به ماندگاری فکر نمی کنم. می خواهم اگر چه کوتاه - کوچک ، خودم باشم و با این شعر تمام شوم! با احترام . احسان مهدیان هجووووووووووم

