تبليغاتX
هجووووووووووم
 

( گور پدر  فردوسی )!

 

چیزهایی گفته اند و ما به آنها عمل کردیم که عمل ما را بالا تر کشیدند

مثلا شاعر نشدیم اما تریاکی تا دلت بخواهد  از اجنبی تا اخوی !!

سرم به هر کجای این شهر که در می رود شب است

یعنی من شاهدم که چشمانم به سیاهی می  روند

دستانم برای خودش و پاهایم اما ؛  اصلا و هرگز 

کسی ما را قبول ندارد و ما هم متقابلا کسی نمی شویم / نشدیم

حتی اگر یک سال دیگر الگوی خیاطی مادرم  از روزنامه  در بیاید

ما همچنان عاشق دادن و پس گرفتن از  تیتر  مجلات زرد تا ....

( آخ اگر با یکی از این ها  استغفرالله ....ها ها !! امان از این نشئگی ) !

و همین طور راست نشسته ایم و کج بار می زنیم و اتفاقا

به منزل لیلی که این همه از خطرها ست دران  چشم داریم

حکومت ها از اعتماد  شاعران سودی  نبرده اند

و شاعران از اعتماد به هم هیچ طرفی نمی بندند

مثلا از فردوسی نامرد تر سراغ ندارم / داریم ؟

دیدیم به خاطر شاه به رستم  بروز نداد و سهراب را کشت!

مثلا همین داوری که از حلق آویزانشان هم بکنی حرف حرفِ عملش است

( نتیجه آزمایشات هم همین را نشان می دهد )

جشنواره ها این خاصیت را دارند که داوران  آمدند 

یک مثقال آبروی شاعران در همان نقطه ، سر مرز .... و دیگر دود!!

بالاخره چاقو هم دسته خودش را برید !

 خم به ابروی بادمجان و هویج و انواع و اقسام حیوانات دیگر اما زبان چرا !!

حالا شما کلاهتان را قاضی کنید تا سال ها سوت بزند و سرو کله ات برود

یک روز می رسد که کمی از این ریش  بتراشی و بعد بلاتکلیف رها کنی تا استاد شود

بالاخره یکروز هم می رسد که دیوان هایت را بیاویزی

)فکر اینجایش را نکرده بودم که باید برای سنگ قبر شعرهایم چیزی بگویم

حالا که تقریبا آفتاب بالاتر آمد  دستم به دهانم نمی رسد (

برای من چه فرقی دارد صاحب خانه تو باشی

 یا اینکه باران باعث شود بچه ها مرا در کارتون  ببینند

ولی شما چرا اینطور از آینه فرار می کنید ها ؟

باورکن این شمایید که فکر می کنم  سقراط مشغول حل همین فرضیه است!

از لونه سگ هم می شود بعضی وقت ها صدای عربده در بیاید

ما که استخوان هایمان پیش کش !

هر گربه ای رسم سفره دلش را پهن نمی کند که : بیا و بلیس !

مثل جنازه ای که به رختکن نرسیده  چیز  اجداد خودش را هم بلند می کند

( شماره 2323 لطفا نمونه خودتان را تحویل دهید )

لیوان های یک بار مصرف طعم تریاک نمی دهند ...

ما هم متقابلا اهل این حرف هانیستیم که نشان  می دهد !!!

برای دیوانگی ات دیوان تازه ای دارم از حلاج مرگی تر

از شیخ فضل الله نوری هم مشروعه تر 

 حالا اگه دلت می خواد بنشین بر زانوان مصدق و آب بریز ی به گونه هایم ...

                                                           

کنگره شعر شالی ( کلیک کنید )      شاعران - نویسندگان و مترجمان شرکت کنند ! 

 ساروی ها را بخوانید : http://www.saraviha.blogfa.com

شمشیر داموکلس

«... مثل شمشیر داموکلس بالای سر آویزان است.»

می‌دانستم منظور از این استعاره یک تهدید ِ دایمی است. حتا این هم در ذهنم بود، که داموکلس زندانی سیاسی بوده و چون اقرار نکرده، او را نشانده‌اند زیر شمشیری که با نخی نازک از بلای سرش آویزان است. گفته‌اند اگر بجنبد، نخ پاره شده و شمشیر گردن او را خواهد زد. از خودم می‌پرسیدم، اگر شمشیر بالای سر اوست، پس باید به وسط  سرش بخورد و نه به گردن‌اش.

 سرانجام رفتم که ببینم اصلن داستان شمشیر داموکلس چیست. آیا داموکلس، طبق ذهنیات ِ من، زندانی سیاسی بوده و آن شمشیر معروف اصلن از کجا و چطور آویزان است. 

به سراغ مترجمین آلمانی رفتم. خواندم، 

در نیمه‌ی اول قرن چهارم پیش از میلاد مسیح. ِ دینوسیوس اول یا دوم ، فرمانروای سیراکوس در سواحل جنوبی  ِ ایتالیا (سیسیل) بود. داموکلس، یکی از نورچشمی‌های او، اما در حسرت تاج و تخت ِ دینوسیوس بود و از زندگی‌ (بخوان اندازه‌ی قدرت و دارایی‌اش) ناراضی. به  ثروت و قدرت فرمان‌روا رشک می‌برد و او را خوش‌بخت‌ترین انسان روی زمین می‌دانست.

دینوسیوس باخبر می‌شود و تصمیم می‌گیرد، درس عبرتی به او بدهد و فانی بودن قدرت را بویژه در مقام فرمانروایی بزرگ نشان‌اش بدهد. از او دعوت و پذیرایی شایانی می‌کند و از دامکلوس می‌خواهد روی تخت ِ فرمان‌روایی جلوس کند. پیش از آن اما سپرده بود، شمشیر تیزی بر بالای تخت ِ فرامانروایی بیاویزند؛ شمشیری که فقط با موی اسب از سقف آویزان بود و تکان می‌خورد. داموکلس، حیران و با عیشی منقص شده از دینوسیوس معنی ِ شمشیر را می‌پرسد. پاسخ می‌شوند: این شمشیر نماد دشمن و خطری دایمی است که به خاطر قدرت و ثروت در معرض همیشگی ِ آن قرار دارم. ثروت و قدرت به هیچ وجه از جان ِ من حفاظت نمی‌کند. داموکس درمی‌یابد: هرکه بامش بیش، برف‌اش بیش‌تر.

شمشیر بر فرق سر فرود می‌آید، اگر موی اسب پاره شود

اینجا  به سیاق هزار فامیل  کمی بلند تر فکر می کنم تا به کوروش عزیز هم برسد

باجناق ها در ادبیات امروز؛  وفات  شعر و عزای نقد ادبی !

افتضاح مولف نگاری به جای نقد و بررسی اثر !!

این روزها نمی دانم فرصت می کنید به نشریات سری بزنید یا بعضی اتفاقات شما را کلا ناامید و خانه نشین کرد !  اما خدا شاهد است که در نشریات در باره ادبیات چیزهایی می خوانیم که  بر تن آدم کهیر می زند . 

آیا شما چه می دانید کهیر چیست ؟

در روزنامه های سیاسی  که این روزها حسب ابزار شدگی تاریخی ، و در غیبت مجلات تخصصی شعر و ادبیات ؛ کمی  شعر هم  به خود می مالند ؛ ازمتفاوت بودن ادبیات سخن گفته می شود آنگونه که گویی متفاوت بودن این است که ما چطور آنرا مشروح  و مفصل در هاله ای از اسامی پیچیده و از گردنه ها عبور دهیم تا خواننده باور کند این اسامی آنقدر شاعر هستند که ما اساسا متفاوت بودنشان را حس نمی کنیم و در حالیکه خودِ اثر در وضعیتی کاملا محرز ظهور کرده است

«طوری دروغ بگویید که به عقل کسی نرسد و در نتیجه باور کنند »

حتی در یکی از این گفتگو ها ، دوستان ما آنطور گفته اند که گاهی منکر تفاوت شدند.

 (و البته از کسی که هنوز مثل ارسطو از هنر تعریف ارائه می دهد جان دیگری نمی گیرند ).

 یا گفتند تفاوت واژه میان تهی است ... یکی گفت اثر ادبی متفاوت وجود خارجی ندارد! و بعد رفت سراغ تفاوت هستی شناختی ! و دیگری از تفاوت دریدایی سخن به میان آورد و...  عزیز دیگری می گوید که پیچیدگی ادبیات ایرانی با پیچیدگی دیگر نقاط دنیا متفاوت است !!

نیش و کنایه زدن به نحله های دیگر هم ناتوانی این دسته را در کشف اتفاقات اثر نمی پوشاند و اگر دوستان ما کمی به مسائل جدی تر نگاه کنند رد پای کتاب های سوخته و نطریات له شده را هم عینا در این راستا مشاهده خواهند نمود  و  قس لی هذا ......

اما عملا و هنگامه خوانش و نقد و نظر و اظهار نظرها در باره آثار موجود می رسد می بینیم که فقط رابطه های دوستانه دخیلند و محفل نامه هایی به اسم فلان فلان و در واقع همان باجناق بازی های رایج که ادبیات را به گور می برد .

حداقل اگر این بار در این روزنامه مدعی ؛ مصداقی رفتار می کردند ما همینجا به واکاوی دوباره آن می پرداختیم و معلوم می شد متفاوت به کدام متن و با چه خصوصیات در عمل و در فرایند خلق اثر گفته می شود 

بالاخره هرچه ما در حافظه داریم  و این چند روز داشتم آثار این دوستان گرامی اعم از شعر و داستان و نقد را جمع آوری و دوباره خوانی می کردیم دیدیم آنان در نقد آثار پیش از این کمترین ارتباط را  با  اثر داشته و یا با خود اثر روبرو نشدند و همیشه در حال تعریف و تمجید و توصیف صاحب اثر بودند و این تناقض وحشتناک و تناقض تاریک شاید همان دوستی های باجناقانه در ادبیات باشد .

در روزنامه ای که الزاما روزنه ای داده است تا بگوید دراین وانفسای سیاستگرایی ما هم ادبیاتی هستیم لااقل انتظار از دوستان ادیب این است ،  طوری بنویسند که خودشان هستند نه اینکه فراموش کنند ادبیات متفاوت امروز در کنار شما ست و شما آنرا نمی بینید و اگر در دهه شصت و 70 چیزهایی متفاوت بودند امروز غبار زنگ زدگی دارند و تمثیل های فلسفی متاخرین و متقدمین هم چاره کار نیست  . لطفا کمی ادبیات امروز بخوانید شاید برای پر کردن صفحات روزنامه ها بدرد تان بخورد .

اقتضاحی به اسم مولف نگاری در نقد امروز!!!؟ باعث توقف ادبیات و پیدا شدن میان برهه می شود . چرا که واضح است هرکس کمی تلاش شبه روشنفکری در خود می بیند پُز شبکه چهاری گرفته و مثل نقد فیلم شروع می کند به شرح چگونگی ساخت اثر !! واکاوی دیدگاه مولف و موفقیت و یا عدم موفقیت شاعر در بیان منویات خود ( حرف دلش )!!

واقعا سرسام گرفتم از این جمله ها در نقد امروز :

شاعر می خواست بگوید... شاعر حرفش را اینطوری باید بزند .... فلانی  می خواست به شعر لایه بدهد  فلانی شاعر بی رقیبی است و یا حتی گاهی به نوع لبخند شاعر و چگونگی بدست گرفتن خودکارش هم شرح و تفسیر می گویند و .... ( این مسئله هم معمولا به عنوان مزه همراه سخنان می آید که : من دیروز به شاعر گفتم ( کنایه از اینکه با شاعر روابط شخصی هم دارد ) !!

شاعر در کارش تواناست ... شاعر اینجا روایت می کند ...حرف دلش را بگو ...

آیا شما اگر به این دسته از دوستان بگویی که عزیزم مولف نگاری افتضاحیه که شعر امروز  حتی نیم چشمی به آن ندارد شعر امروز از اینگونه روخدادهای کهنه هیچ تن پوشی نمی دوزد بهتر است کمی خود را به ادبیات امروز خوانش و قرائت های متفاوت نزدیک کنیم تا خجالت نکشیم اگر یک نفر از ما بپرسد واقعا این شعر در دانسته های شاعری که همین چند وقت پیش اسم خودش را هم نمی توانست بنویسد و یا شاعری که چندین مجموعه به چاپ رسانده جایگاهی ندارد

تلاش برای بیانیه نویسی به جای نقد اثر نشان دهنده عدم تربیت پذیری در حوزه نقد و عدم تاثیر گزاری در حوزه قرائت است

در حالیکه آنالیز متن با آنچه چنین رفتارهایی تداعی می کنند کاملا فرق دارند .

 آثار نسل امروز بطوری که  نمی توانید نبینید و نمی توانید گردن نگیرید متفاوت است و چه بخواهید و چه نخواهید همین اتفاق خواهد افتاد .

 در مطالبی که تحت عنوان « شعر امروز علیه شعر امروز » مفصل به آن پرداختم و در لینک های همین وبلاگ موجود است  و در این مجال نمی خواهم تکرار کنم که زیبایی شناختی امروز کشف تفاوت ها و ارتباط جدید ... ( شاید باشد ها ؟ ) فقط خواستم به خاطر یک  رفیق عزیزم در باره به روز نشدن  وبلاگ  کمی بلند فکر کرده باشم  !

 

                                                                با احترام :  ساری - آبان ۸۸

  نیما به ادبیات معاصر نشاط بخشید ( لیلا مشفق )

نگارش احسان مهديان در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 16:40 | لینک ثابت |
 

( آخ ... به روزم ….

با چیزی که در همین رگ های پیراهن تازه ات وول می خورد )

رفتن به سمت خانه ای که پیش از این نقاشی کرده ای

کشیدن لب هایی که تا سکوت فقط یک هیس خورده است

دنبال چشم هایی که دنبال مژه هایت راه افتاد

از دود کباب تابستان گرسنه تر است

توی این شماره ابرهایی برایم بفرست /  خیال کن فرستادم

و تگرگی که آنقدر به سرم بزند / که به سرم بزند

همه چیزها را به همه چیزهای دیگر بگویم / خلاص !

بچه های محل : تیر برق و ساعت 11 یعنی آلبالوها رسیده اند

( برو احسان مگه میشه با این خماری ... از دیوار بیفتم چی ؟)

شیرخاک خورده ای پسر که شیر از این خاک بگیرند هیچ !

 چیزی که در همین رگ های پیراهن تازه ات وول می خورد

کانالی که صدایش بگیرد آبَش از حمام همسایه در

آخ آخ اگر این صدا بگیره /  آخ اگه بارون / آخ لب کارون

( با صدای نعمت از اون وَرِ شط )

آخ  بگیره بارون بارون بارون ( حالا کجا ...؟ )

می خواهم این جنگ که فردا دارد از گلوی امروز بگوید

نه برادر بزند زیر توپ ، زیر خنده  ، بزنم زیر حرفم ( آخ!  پرنده بی پرنده )

تمام پیاده خانه ها از راه پشت به مردان همسایه می روند

زنی که بارش به کمک بار برها باید به زمین برسد / دیدم !

از بغل ،  توی دامن ، که پرورش گاهی  از قد و نیمه های شب و تکرار فرزند

بچه هایی که از نان محله های مجاور بزرگ شدند / بچه محله های من اند

( از آب دماغ پسرها می شناسمش  )

تیر برقی که شاید بگیره بارون /  آخ اگه گفتی ساعت 11 شب .... !!

بعد بباره بارون بشوره دین و دنیا تا کام آخر به سیگار زدن یادت / یادتم  ؟

دستای من بود این دست خودم  کردم انگشت به دهان

و تمام آلبالوهای همسایه بود / افتادند و خون گلوی من و گردن آلبالوها

افتضاح زیرچشم من تا لکه های ابری که در ابرو دارم

همه را یکجا گذاشتم روی اشکم پرتاب کردم روی گونه ام

سهراب که حالا چند خط ایرانسل هم  « ولو  » شده دارد

فردوسی که  به ابن محمود  هم خط بدهد رو به روی شاهنامه است

و شعر که اشتهای بزرگ لاغری من چاق کرده برای مرگ و میر

فکر کنید توی این وانفسای  تمبر / سکه / اسکناس ... و هرعکسی که دلم خواست

تا آب چشمم بریزد و دامن محرم را خون بگیرد

خون ، که خیلی چیزها اعتبارشان به همین است

و چه  خون نریخته دارد این صبح ِ لعنتی و دامنی که پیدایش نیست

برگردم ؟ !

تکه ای چادر بکشیم به صورت خیس بارون

زیر بارون اگه بارون اگه ناودون آخ بباره بارون به کارون که می زدیم آخ کارون

از دل خاک و خون هم می شود کشید / کشید! نشئه آب کارونم

حالا – حالا چند تا از این بچه ها شاطر شدند

چند تا هنوز هم نان به نرخ روز از محله های همسایه می بریم

حکایت بالا رفتن شکم از گردن / گلستان ندارد که  ؟

زیر پوستم توی همان رگی که گفتم با خونی که حرفش را می زنیم

تو از رگ گردنم هر چه می خواهی ببر / اما بگو بارون بباره بارون آخ ...

 

 چرایی جشنواره سراسری شعر علوی( احسان مهدیان)

 کنگره شعر آزاد شالی ( کلیک کنید )

پس از فتح مکه (جدید ) - فرهاد صابر به روز شد !

نگارش احسان مهديان در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 21:8 | لینک ثابت |

 

 انا انزلنا فی لیلة قدر.....

 

 

      

قابل توجه شاعران گرامی :

 کنگره سراسری شعر آزاد شالی(کلیک کنید )

جشنواره سراسری شعر علوی (کلیک کنید )

در صورت آمادگی می توانید آثار خود را به هر تعداد و هر قالب و سبک شعری ارسال نمایید

شماره همراه « اختصاصی پیامک » جهت کسب اطلاعات بیشتر  ۰۹۳۶۸۲۲۱۴۴۶

نگارش احسان مهديان در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 14:16 | لینک ثابت |
 

 

پوستر شعر

 

؟

 

نگارش احسان مهديان در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 0:55 | لینک ثابت |

 

کنگره شعر « شالی » کلیک کنید !

جشنواره سراسری شعر علوی ( کلیک کنید )

.....................................................................................................................

 مشاجره های من با  ....   با  خودم بودم !!

 

صبح ها مغز آدم بزرگ تر است

چشم ها کوچک ترند و آدم حوصله دارد با موی سرش بازی کند

این کاغذ های روسیاه تراز چشم یار هم باید در باد پارو بزنند

 هرچه ورق از این زیر، رو بگیرد از مَشک تمساح است

قافیه از غزل های مرده  در اوردم « از شیطان  معذرت می خواهد» !

لای دندانهایم این بار منیژه رقصانی است ( بی زن )   بادا باد !

این  یکی از  قدم نارسیده تا  دنیا عجب قد و قواره ای برایم بهم  بافیدند

چه میدانم چه حالی  دارد که بگیری مرا  از سایه ام  

یک دست جلوی آفتاب گرفتگی و یک دست روی پایه ام ...!

شما قافیه های درازی  دارید  لطفا انگشت کنید به سوراخی که تازه دیدم

پـِطرس خوابی عمیق در این خیابان راه می اندازد

(آگهی بازرگانی ) : تخت های دونفره خواب سنگین تری  دارند !!

اُهوووی تو چکار به دماغ ِ مردم داری ؟ مگر این سوراخ را می شود دوخت !

ای شعر عزیز ! باورت نمی شوم که نفس به همین بینی بلند است

هنوز یادم هست که موهای ناتمام از سرازیر شدن گفته اند / می گویند!

مثل الفبای چینی که  چند حرفش ، آدم می کشد

مثل زالزالک دم صبح ِ جلوی لنگه دمپایی

نمی داند حس چشایی ام را کجا جا گذاشتند

مثلا چقدر از تیر برق بالا بروم چقدر از لای پرده این خانه نور به قبرم ببارد

آدمای اطراف  کمربندی از قالپاق های پرت شده سیرابند

گربه های کمر بندی عقده میو میو دارند

 آخه با این همه بوق ، دهن کجی تا بناگوش قد نمی دهد

سگ های کمربندی دلشان برای یک لحظه درازکش کوچک شده

  (میهماندار : به علامت نکشیدن سیگار توجه کنید !)

حالا چه وقت بیداریه لعنتی ؟  ...

 با این ساعت خراب / شهر شلوغ / قافیه تنگ /شعر بی حواس / تیر برق

زیارت شابدالعظیم /  پدر ، بچه -  آجر نیمه کاره /

 خط چینی / جوراب چینی/ زیر هوش چینی / چینی چینی

 مرگ چینی / کوفت چینی / زهر مار چینی  

 آب ریزش بینی /  کمربند من ...  می بینی ؟

بالاخره این دماغ سوخته هم جزو آدمیزاده دیگه ...   

بعد تف غاله شدن توی تابه ی املت که به همین سادگی نیست  !

تنگ نظری البته یعنی اینکه چشم بادامی ها از سینمای ایران کم شوند

ماییم و ناصر ملک! فردین و شب پره و چیزهایی که دَر نَره ؟!

میرزاحسین به عقب برگشت موهاش بلند شدند یاالله :

 بعد خیلی چیز ها بلند شد ند !  تازه اول خاله زنگ بازی است:

مثل جان کندن - جاکش لندن  ! مثل رنگارنگ – خفه شو الدنگ !

حَلق آمریکا – غیرتی برپا! بی بی 8 و 30

این که آلمانه – مرگ مهمانه ! مثل حیوانه – روس دیوانه !

بسترم خیسه / مال این چیزه! (هوایی بود؟ ) ...

بعد از ساعت 48 که خوابم یاد حسنی افتاد :

مثل شوت یک نایلون پراز خرده کاغذ که :

خدایا عجب سرنوشت خیسی دارد باران

گوسفندهاش رو شمردم :

 اگه پشم های گیرکرده به این پرچین رو بتونم جمع کنم !!

حس خاموشی در من سوییچ می زند که :

بنده اساسا به کثافت کاری گربه های کمربندی ،

 واق واق دم صبح و جفتک قاطر ابوی

تا چاک دهان این تلویزیون  / اجاق کور آفریقا  و ... بی خیال!

تن به آب خلیج فارس بدهم چنان که دریا به آب ندیده باشد - حسنی به خواب ...

حالا « ب » بده !

 

نگارش احسان مهديان در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 17:0 | لینک ثابت |